اول تشکر کنم از همه ی دوست های گلی که نسبت به من لطف داشتن
یه تعدادی که همیشه منو با محبت و لطف خودشون شرمنده میکنن
و یه تعداد دیگه از بچه ها که تازه افتخار آشنایی با اونا نصیبم شده
ویه سری از دوستای قدیمی که بعد از مدتها دوباره یادی از رفیق قدیمی شون کردن
منظورم به آقامحمد و نوید خان بود
دوم عذر خواهی کنم ٬ هم به خاطر اینکه شاید نتونم به وبتون سر بزنم و یا کامنت بذارم
و بعد به خاطر اشتباه تایپی هفته گذشته ازتون عذر بخوام٬ چون به جای هفته ۵ بارداری
هفته ۱۵ بارداری رو تایپ کرده بودم و تازه همین امروز متوجه اشتباهم شده٬ البته حالا
تصحیحش کردم
خلاصه کلام٬ شرمنده بزرگی همتونم
میخوام امروز بی مقدمه برم سر اصل مطلب.......
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون ، حدود ۵ هفته است که یه موجود کوچولو داره تو
دلم راه میره
خیلی حس خوبیه ، وقتی که یکی از درون مدام قلقلکت میده![]()
میخوام به همه ی اونایی که دوست داشتن خاله یا دایی بشن ، یه خبر خوب بدم اگه خدا بخواد
دارن به آرزوشون میرسن![]()
منتهی این وسط یه مشکلی هست، دکتر گفته که چون من مدت زیادی از روز رو تو محیط کارم
روی صندلی میشینم ، باید سعی کنم ، ساعتهایی که خونه هستم، یا دراز بکشم و یا اینکه
که راحت و بدون عذاب بشینم بنابر این نمیتونم پشت سیستم بشینم![]()
البته خودم هم کاملا اینو احساس میکنم، مخصوصا وقتی تو محیط کارم یکسره پشت میز میشنم
کمرم به شدت درد میگیره![]()
فرید هم خیلی ناراحته، میترسه که برای من اتفاقی بیفته ، برای همین خودمم سعی میکنم که
زیاد به خودم فشار نیارم![]()
البته قول میدم که هر موقع که استراحتم به اندازه بود بیام و کامنت های پر از مهرتونو بخونم![]()
ولی خوب فکر نمیکنم که حتی مثل قبل هم بتونم بیام نت ، یا اینکه وبمو آپ دیت کنم، همین حالا
هم با عذاب اینجا نشستم![]()
مخصوصا وقتی این موش کوچولو به دنیا بیاد
، احتمالا باید سالی یه بار منتظرم باشید، احتمالا
جدا وقت سر خاروندن هم ازم گرفته میشه،ازتون میخوام که منو ببخشید و از دستم دلگیر نشید
بی صبرانه منتظر کامنت های پر از مهرتون هستم و همتونو دوست دارم![]()
خدایا
من در کلبه حقیــــــــــرانه خود چیزی دارم
که تو با تمام عظمتت در عرش کبریایی خود نداری
من در کلبه ام چون تویی دارم و تو در بارگاهت چون خودی نداری
سلام به بهترین و ماه ترین دوست های روی زمین
دلم میخواد تو سال جدید اولین پست فقط برای شما باشه ، دلم میخواد از ته دل براتون دعا کنم
برای رامین مهربون که یه دنیا معرفت و خوبی تو وجودش جمع شده دعا میکنم که ایشالله خدا
کمش کنه ، تو کنکور قبول شه و به آرزو های قشنگش برسه.![]()
برای سعید که قلبش مثل آب زلاله ودلش مثل آینه صاف و پاکه دعا کنم که به همه ی آرزو هاش
برسه.خدایا از ته ته دلم ازت میخوام کاری کنی که سعید دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نکنه ،
خدایا کاری کن که همه جای زندگیش به رنگ آبی آسمونی باشه ، دلم میخواد که حتی یه لکه
ابر کوچولو هم تو آسمون دلش نباشه.![]()
برای معصومه که خیلی بی معرفت شده و کامنتهاشو بسته دعا کنم، که ایشالله تو درساش
موفق باشه و همیشه زنده و سلامت بمونه حتی اگه برای همیشه فراموشمون کرد .
خدایا کاری کن که هیچ وقت خنده با لبهاش قهر نکنه.![]()
برای الهه عزیزم ، با قلب پاک و مهربونش آرزو میکنم که همیشه ، تو همه ی مراحل زندگیش
موفق باشه از صمیم قلبم آرزو میکنم که همیشه تو زندگی احساس خوشبختی کنه و دریای
آبی زندگیش هیچ وقت طوفانی نشه.![]()
برای جوجو که خیلی اذیت شد
، دعا میکنم که هر چه زودتر مشکلش حل شه ، امیدوارم
همیشه خوشبخت باشهاز هر کسی که این مطالبو میخونه میخوام که از ته دل براش دعا کنه
من دوست ندارم غم دوستامو بببینم٬خدایا کاری کن که دلشون همیشه شاد باشه.
برای مرجان با محبت آرزوی داشتن سالی سرشار از موفقیت دارم و امیدوارم که گردونه زندگی
بر وفق مرادش بچرخه .![]()
و دعا میکنم برای همه ی دوستای گلی که شاید بی معرفتی من باعث شده که الان اسمشون
تو ذهنم نباشه و امیدوارم منو ببخشن ، از خدا میخوام که همیشه سالم و تندرست باشن و به
قول مادر بزرگها عاقبت به خیر بشن. ![]()
همتونو دوست دام و با تمام وجودم برای همتون آرزوی خوشبختی دارم.![]()
![]()
تو واسم نشونه از خدای عالم
تو همونی که تو خنده هام شریکی
توی درد و غصه هام واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
تو یه یه قطره از خدایییییییییییییی
با یک دنیا عشق و شرمنده گی تقدیم به آقا سعید گل که مهربونترین داداش دنیاست
و با وجود همه کم لطفی های من هنوزم بهم سر میزنه.......
معصومه و الهه ی عزیزم که با وجود داشتن درس و امتحان هنوزم میان پیشم.....
سعید میگه هنوز منو خواهر خودش میدونه و این برام بزرگترین هدیه است....
الهه میگه وبم داره از رونق می افته ٬ اما من اینطوری فکر نمیکنم ٬ میخوام بهش بگم که
وقتی شما پیشم هستین خیالم راحته...
معصومه میگه چه فایده داره که من ٬ کامنت بذارم ولی کسی اونو نخونه.....
اما من بهش میگم ٬ اشتباه میکنی عزیز دلم من تا لحظه ای که زنده ام و هر موقع که برام
امکان داشته باشه میام و نظرات قشنگتونو میخونم٬ مطمئن باش......
چند وقتیه ویندوز جدید رو سیستممون نسب کردیم٬ همه چیز بهم ریخته٬ هر کاری میکنم
نمیتونم ٬ برای کسی کامنت بذارم٬ حتی دیگه نمیتونم جلوی جمله هام شکلک بذارم چون
اصلا هیچ کدومشونو نمیتونم باز کنم.
از اینکه منو تحمل میکنید واقعا ازتون ممنونم٬ دوست واقعی یعنی شماها که خیلی هم برام
عزیزین٬ با تمام وجود دوستون دارم........
آرزو لوس و ازخود رازی و بی معرفت نیست٬ فقط کمتر وقت میکنه بیاد نت٬ تو رو خدا
ببخشیدش......
خیلی شرمنده ام٬ فقط همین.......![]()
امروز اومدم که به دوستای گلم بگم که بی نهایت دوسشون دارم....![]()
اومدم که به الهام عزیزم بگم که من به یادشم ٬ فکر نکنه که فراموشش کردم.....
الهام گلم بی نهایت دوست دارم ....![]()
در مورد مدرسه هم زیاد سخت نگیر......![]()
همه ی این دعوا ها ، همه این بگو بخند ها یه روزی قشنگترین خاطرات دوران زندگیت میشه......
بازم دوست دارم.......![]()
اومدم که به معصومه بگم که همه ی کارتهای اینترنت دنیا فدای یه تار موش ، فدای قلب مهربونش....![]()
مشکل من کارت اینترنت نیست ، مشکلم نداشتن وقته.......![]()
اومدم بهت بگم که خیلی دوست دارم تا بی نهایت....![]()
دلم میخواست پیشم بودی و شرمنده گیمو میدیدی......![]()
مععصومه گلم ، معصومه مهربونم.....دوست دارم![]()
به رامین مهربون سلام عرض کنم و بگم که خسته نباشید.....![]()
ممنون از مطالبی که تو وبت جمع کردی......![]()
داداش گلم خیلی دوست دارم.....![]()
و اومدم به یکی بگم که خیلی شرمنده شم.....![]()
بهش بگم که چقدر دوسش دارم ، اما حیف که فرصت نمیکنم زود به زود بهش سر بزنم....![]()
سعید جون منو ببخش ........![]()
ممنون از اینکه همیشه به یاد منی......
اومدم بهت بگه که اصلا روم نمیشه تو چشات نگاه کنم......![]()
مگه میشه یه دوست اینقدر با وفا و مهربون باشه و در عوض من ......![]()
میخوام بدونی که سعید همیشه تو قلب من جایگاه خاصی داره............![]()
حتی اگه دلم زیر خاک باشه .......![]()
همتونو با تمام وجود دوست دارم ، خیلی زیاد........![]()
![]()
خدا نگــــــــــــــــهدار........
چطور مطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
خوبین ٬ خوشین ٬ سلامتین؟؟؟؟![]()
من که زیاد خوب نیستم...
به جون خودم دیگه کم آوردم![]()
دم غروب که میشه از شدت تشنگی و گشنگی ٬ حسابی کلافه میشم![]()
از بس که تنبلم ..........![]()
![]()
خیلی حال و احوالم خوبه حالا ٬ خبرای بدم یکی یکی میان سراغم![]()
اگه بدونید چی شده ؟؟؟
فرید قراره بره ماموریت ٬ اونم کجا ؟؟؟اصفهان ٬ تازه شم یه هفته
میخواد منو تنها بذاره![]()
![]()
![]()
البته هنوز ٬ دقیقا تاریخش مشخص نشده ٬ ولی احتمالا بعد از ماه رمضونه![]()
من بیچاره هم تو اون یه هفته آلاخون ٬ والاخونم![]()
یه روز خونه مامان شوهر ٬ یه روز خونه الهام ٬ یه روز خونه مامانم...........![]()
بیچاره آرزوووووو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصلا امروز حس نوشتن نداشتم ٬ ولی لطف ومهربونی شما نسبت به خودم حسابی شرمنده م کرد . ![]()
گفتم اقلا بیام و براتون توضیح بدم که چرا این روزا کم میام نت![]()
تو رو خدا منو ببخشید ٬ اگه یه مقداری کم لطف شدم![]()
معصومه جون ٬ هفته ما هفت روزه مثل بقیه
٬ اما من که نمیدونستم میخواد اینطوری بشه![]()
حالا شماها به بزرگی خودتون منو ببخشید دیگه ٬ باشه؟؟؟؟؟ ![]()
گشنگی و تشنگی هم حسابی کلافم کرده ٬ سعی میکنم ٬ بعد از ماه رمضون جبران کنم![]()
همتونو دوست دارم ٬ خیلی زیاد![]()
![]()
![]()
![]()
فقط یک هفته برای دیدن ادامه مطلب وقت
دارید.....
من اولین باره که دارم تو وب مطلب مینویسم
(به دلایل زیاد ٬ مثلا یکیش همین مشغلیه کاری)
پس اگه نتونستم خوب جمله بندی کنم منو ببخشید.
خوب بهتره برم سره اصل مطلب....
اول ازتون تشکر کنم از بابت اینکه مرتب میان و به آرزو سر میزنید ٬ از اینکه اینقدر نسبت بهش لطف
دارید واقعا ازتون ممنونم.
این روزا طفلکی یه کمی سرش شلوغه ٬ یا مهمون داریم ٬ یا اینکه خودمون جایی دعوتیم ٬ مثلا
همین امشب قراره بریم خونه الهام اینا(خواهر آرزو) ٬ به خاطر همین اگه وقت نکرد و بهتون سر نزد
از دستش ناراحت نشید .
همین امروز به خاطر شما ها نذاشت من یک ساعت بخوابم
امروز از شرکت که برگشتم ٬ گفتم
آرزو من یک ساعت میخوابم ٬ بعد منو بیدار کن ٬ خیلی خسته ام ٬ تازه گشنمم هست ٬ گفت : نه
یک ساعت زیاده ٬ چون من دو روزه که جواب کامنت بچه ها رو نذاشتم باید بیای بشینی پیشم ٬ دو
تایی جواب کامنت ها رو بنویسیم ٬ گفتم خودت بنویس دیگه ٬ باشه؟؟
دیدم آرزو این شکلی شد
دلم نیومد ٬ گفتم باشه ٬ ساعت ۵ رفتم دراز کشیدم و دقیقا راس
ساعت ۵.۵ آرزو اومد سراغم![]()
فرید ....
هان....
پاشو....
باشه....
فرید.....
هان ....
پاشو دیگه ٬ هان یعنی چی؟؟ مگه قول ندادی فقط نیم ساعت بخوابی؟؟؟
آهان....
خوب پاشو دیگه ![]()
باشه باشه......
فرررررررررررررررررررررررررررررررید
هان ......
دیگه بقیه شو نمی نویسم چون فکر نمی کنم زیر ۱۸ سال طاقت خوندنشو داشته باشه![]()
خلاصه اینکه پاشدم ٬ نشستم پشت سیستم و با کمک آرزو جونم٬جواب کامنت هاتونو نوشتیم
بعدش گفت که آپ بعدی رو من بنویسم ٬ منم مث شوهرهای خوب قبول کردم. هر چند که چاره
دیگه ای نداشتم .آرزو حرف بد زد
زیر ۱۸ سال گوششونو بگیرن
میگه خیلی لوسی فرید![]()
خلاصه مطلب اینکه زن نگیرید
نه بگیرید ٬ بگیرید![]()
از شوخی که بگذریم ٬ باید اعتراف کنم که خدا خیلی دوسم داره ٬ چون نعمتهایی بهم داده که فکر
نمیکنم هیچ وقت از پس جبرانش بر بیام ٬ یکی از این نعمتها ٬ بی تملق و چاپلوسی آرزوی عزیزمه
که دلم میخواد خوشبختش کنم ٬ و اگه تا حالا کم و کاستی تو زندگیش وجود داشته همین جا جلوی
شما ازش میخوام که منو ببخشه![]()
راستی چند تا از بچه ها پیشنهاد دادن که عکسمون رو بذاریم تو وب ٬ یه هفته راجع به این قضیه فکر
کردیم و بلاخره تصمیم گرفتیم که تو آپ بعدی یه عکس از ۵ ٬ ۶ سالگیمون رو بذاریم تو وب البته
عکسامون فقط یک هفته تو وب میمونه و بعد از یک هفته حذف میشه ٬ پس لطفا بعد از آپ شدنوم
زود بیاین که بعد گله نکین که ما ندیدیم![]()
خوب ما دیگه باید بریم ٬ داره دیر میشه
در ضمن آرزو میگه که ٬ فردا میاد و بهتون سر میزنه
منتظر باشید
نظر یادتون نره![]()
![]()
![]()
با خونواده هــامون مطرح کنیم. البته ٬ تو این مدت بیکـــــار ننشستیم
گـــــه گاهی باهم بیرون
میرفتیم ٬ آزادی توی رشت خیلی بیشتر از شــهر خومون بود ٬ اونجا اصلا کســــــی کاری به این
نداره که مثلا تو با این آقا چه نسبتی با داری ٬ کسی چپکی بهت نگـــــاه نمیکنه چون همه مثل
خودتن
و.....
البته به خاطر وجود یه سری از محدویت های دیگه مثل کلاسام ٬ درسهای ترم آخر که فوق العاده
مشکل بودن و سربازی فریدو....نمیتونستیم زیاد همدیگرو ببینیم ٬ ولی کم و بیش از حال و احوال
هم با خبر بودیم.
(یادم رفت بهتون بگم پاییز ۸۳ ٬ البته قبل از اینکه که من و فرید دوباره همدیگرو ببینیم ٬ خواهرم
عید ۸۴ عروسی
خواهرم بود ٬ خیلی خوش گذشت ولی خیلی حیف شد چون
نتونستم فریدو دعوت کنم![]()
خیلی زود زمان گذشت و فصل امتحانات شروع شد ٬ تما فکر و ذکرم این بود که امتحانات تیـــر
ماه هر چه زودتر تموم شه و من از دست درس خوندن راحت شم![]()
خلاصه مطلب اینکه تا چشم رو هم گذاشتیم ٫ امتحانات هم تموم شد ٬ معمولا هفته یکی٬ دو
بار با بچه ها میرفتیم دانشگاه ٬ دنبال کارهای فارغ التحصیلی و گرفتن نمره و......
الهام (خواهرم)هم بعد از اینکه درسش تموم شد اومد رشت ٬ چون محل کار شوهرش ٬ اونجا
بود.بعضی وقتها هم به بهانه دیدن الهام میومدم رشت و بعدش میرفتم فریدو میدیدم![]()
زمان گذشت تا اینکه پاییز ۸۴ ٬ قرار شد که من و فرید یه روزی هم دیگرو ببینیم ٬ وقتی رفتـــم
پیشش اولش یه خورده قـــــدم زدیم و بعدش رفتی کافــی شاپ کــه یه چیزی بخوریم ٬ وقتـی
نشستیم فرید گفت که با پدر و مادرش راجع به خودمون صحبت کرده و ظاهرا مخالفت خاصی
نداشتن و به جز مساله سربازی فرید مشکل دیگه ای نداشتن که البته فریـــــد میگفت کــــه
تونسته یه جورایی قانعشون کنه.
نمیدونم چرا وقتی این حرفا رو شنیدم بغضم گرفت ٬ داشتم خفه میشدم ٬ احساس میکردم
اگه این موضوع مطرح بشه همه چیز بین من و فرید تموم شده است ٬ وقتی به مخالفت از
طرف پدرم فکر میکردم ٬ ته دلم خالی میشد ٬ فرید وقتی نگرانی منو دید سعی کردکه آرومم
کنه و بهم اطمینان بده که همه چیز درست میشه ٬ اما نگرانی تو صورت خودش بیداد میکرد
٬ معلوم بود که خودش خیلی بیشتر از من احساس نگرانی میکنه ٬ فقط نمی خواست نشون
بده.....
عمه فرید (خاله مهران)همکار پدرم بود و از طرف دیگه تو سفر حج همراه پدر و مادرم بود و از اون
طریق با مادرم هم آشنا بود ٬ به خاطر همین پدر و مادر فــــــرید اونو واسطه قرار دادن تا با پدر و
مادرم صحبت کنه ٬ اون روز من عمدا رفتم بیرون تا وقتی عمش میاد ٬ خونه نباشم.
وقتی برگشتم خونه همش منتظر بودم که مامانم صدام کنه و همه چیز رو برام تعریف کنه ٬ اما
انگار اصلا نمی خواست چیزی بهم بگه ٬ خیلی نگران بودم ٬ میترسیدم بدون اینکه چیزی بهم
بگن ٬ جواب منفی بدن ٬ چون چیزی هم راجع به علاقه بین ما نمیدونستن![]()
یک هفته گذشت و مادرم چیزی بهم نگفت داشتم از نگرانی میمردم ٬ همینطور فرید...........
اینقدر اعصابم خورد بود که حتی گاهی اوقات جواب فرید رو هم درست و حسابی نمیدادم ٬
تا اینکه مامان بلاخره یه روزی صدام کرد ٬ گفت بشین میخوام باهات صحبت کنم ٬ نمیدونم
چرا دوست داشتم از حــرف زدن تفره برم ٬ گفتم چی کار داری خُب زود بگـــو میخوام برم تو
اتاقم ٬ گفت بشین کار مهمی باهات دارم.
نشستم ٬ وقتی موضوع رو بهم گفت خیلی خجالت کشیدم
خیلی برام سخت بود که راجع
به ازدواج با مادرم صحبت کنم .بلاخره حرفشو تموم کرد و از من پرسید نظرت چیه؟؟؟؟
انگاری زبونم بند اومده بود ٬ قدرت حرف زدن رو از دست دادم ٬ مامانم دوباره سوالشو تکرار کرد
بهش گفتم که هر چی تو و بابا بگین
بعدش سرمو انداختم پایین ٬ وای خدا چه روز وحشتناکی
بود دلم میخواست مامانم زودتر جواب آخرو بگه و خلاصم کنه![]()
مامان : نظر ما اینه که شرایطش خیلی مناسب نیست از یه طرف هنوز دوره سربازیش تموم
نشده ٬ از طرف دیگه آینده شغلی مطمئنی نداره ٬ در ضمن بابا از چند نفر پرسیده ٬ مثل اینکه از
لحاظ اعتقادات دینی هم خیلی با ما جور در نمییان٬ از طرف دیگه خانوداه با شخصیت و تحصیل
کرده ای داره ٬ ظاهرا پدر و مادر فهمیده ای هم داره ٬ ولی با این همه تصمیم آخر با خودته.
اصلا انتظار شنیدن جمله آخر رو نداشتم ٬ نمی دونم چرا یهو اینقدر امیدوار شدم ٬ مامانم گفت
خُب نگفتی؟؟؟حالا نظر خودت چیه.
من که تازه اوضاع رو مساعد میدیدم ٬ سرمو انداختم پایین و گفتم : من حرفی ندارم
مامانم گفت :یعنی تو مخالف نیستی ؟؟؟!!!!!!!انگار اصلا انتظار شنیدن این حرفو نداشت ٬ انگار
مامان فقط میخواست تعارف کرده باشه و اصلا دلش نمیخواست که این جوابو بشنوه.......
دوباره پرسید : یعنی مخالفتی نداری؟؟؟!!!
من : من که جوابمو دادم مامان ٬ تو رو خدا دست از سرم بر دار ٬ تو که دلت میخواد همه چیز
مطابق میل خودت پیش بره دیگه چرا از من میپرسی ٬ نمیدونم چرا یهو اینقدر شجاع شده بودم
مامان : میشناسیش ٬ درسته؟؟؟؟
من : خیلی نه ٬ کم و بیش![]()
مامان : از کجا میشناسیش؟؟؟
من : مامان تا کی میخوای سوال کنی ٬ من ۲۳ سالم ٬ اگه نظر من برات مهم نیست چرا ازم
پرسیدی؟؟؟؟
مامان : باشه بهم فرصت بده با بابات صحبت کنم
باورم نمیشد همینکه مامانم راضی شد به همین راحتی حرفمو قبول کنه و با بابام صحبت کنه
خودش جای امیدواری داشت
از اون روز به بعد کار من شد خوندن دعا و قرآن و ادعیه متبرکه![]()
![]()
همش میگفتم ٬ خدایا تو خودت خواستی که ما همدیگرو ببینیم ٬ پس خودت هم یه کاری کن
که پدر و مادم راضی شن![]()
دو هفته از صحبت من و مامانم گذشت ٬ تو این دو هفته مدام بابا این ور و اون میرفت و از این و
اون راجع به فرید و خونوادش میپرسید
بعد از دو هفته مامانم زنگ به عمه فرید ٬ من دو تا گوش داشتم ٬ ۸ تا گوش دیگه هم قرض گرفتم
تا ببینم مامانم چی میخواد بگه ٬ داشتم از نگرانی و دلشوره میمردم ![]()
مامان :راستش میخواستیم اگه اجازه بدین یه طوری با آقا فرید و پدر و مادرشون هماهنگ کنیم
تا یه شب تشریف بیارن کــه ما بیشتر با هم آشنا بشیم ٬ یه چیزایـــی هست کــــه حتما باید
گفته بشه ٬ شاید خونواده محترمشون شرایط ما رو نپذیرن ٬ شاید اونا شرط و شروطی داشته
باشن که قبولش برای ما مشکل باشه .
مثل اینکه ظاهرا عمه جون قبول کرد که با پدر ومادر فرید صحبت کنه .
من :![]()
![]()
اصلا باورم نمیشد ٬ با این که هنوز چیزی مشخص نبود
داشتم از فرط خوشحالی بال در می آوردم.
دلم میخواست برم و مامانمو بغل کنم اما بازم خودمو کنترل کردم ٬ بعد از چند دقیقه از اطاق
اومدم بیرون ٬ طوری وانمود کردم که انگار چیزی نشنیده بودم![]()
داشتم میرفتم طبقه بالا ٬ که مامان صدام زد : آرزوووو
من : بله مامان
مامان : زنگ زده به خانم..... ٬ باهاش صحبت کردم قرار شد که با پدر و مادره فرید هماهنگ
کنه ٬ یه روز بیان با هم صحبت کنیم
من (کاملا خونسرد
) ٬ مساله ای نیست ٬ هر جور شما راحتین.
به محض اینکه اینو گفتم ٬ پریدم به سمت طبقه بالا ٬ تند تند شماره فرید رو گرفتم.
من :فررررررررررررررررررررررررررررررررید
فرید : چی شده ؟؟چته ؟؟؟
من : فرید قراره شما بیاین خونه ما![]()
فرید : جدی میگی ؟؟کی؟؟؟
من : نمیدونم ٬ قراره عمه ت زنگ بزنه باهاتون هماهنگ کنه.
خلاصه اینکه قرار بر این شد که فرید و خونواده ش ٬ آخر همون هفته(اوايل آبان ۸۴) بیان خونمون.
رفتم یه سری لباس خوشکل خریدم ٬ یه کمی هم به خودم رسیدم ٬ منتظر موندیم که مهمونا
بیان ٬ وقتي صداي زنگ رو شنيدم تمام بدنم سست شد ٬ احساس خفگي ميكردم ٬ رفتم تو
اتاق ٬ الهام و شوهرش هم اون شب پيش ما بودن ٬ الهام اومد تو اتاق ٬ بهم گفت چته دختر ٬
هنوز هيچي نشده جا زدي ؟؟؟!!!
گفتم ٬ الهام دارم از ترس و اضطراب خفه ميشم ٬ گفت يه كم همين جا بمون آروم ميشي ٬
گفتم باشه.
حدود 10 دقيقه از اومدنشون ميگذشت ٬ تو تمام اين مدت گوش سمت چپمو چسبونده بودم
به در ٬ كه ببينم چي ميگن؟؟؟
پدر فريد گفت عروس خانم تشريف نمي يارن كه ما ببينيمشون ٬ الهام اومد دنبالم ٬ گفت بيا
بيرون ٬ سخت ترين كاري كه تو زندگيم انجام دادم همين بود.
همراه الهام از اتاق اومدم بيرون ٬ رفتيم به سمت مهمونا ٬ سلام كردم ٬ همشون بلند شدن
يادم مياد به تنها صورتي كه نگاه نكردم ٬ صورت فريد بود ٬ داشتم از شدت خجالت آب ميشدم
٬ مامان فريد اومد جلو ٬ منم رفتم به طرفش ٬ باهام دست داد و صورتمو بوسيد كنارش پدر
فريد ٬ داداشش و زن داداشش و بعد از همشون فريد كنار داداش من ايستاده بود با همشون
سلام و احوالپرسي ٬ الا فريد بيچاره
هنوزم وقتي ياد اون روز مي افتيم ٬ فريد ميگه خيلي
نامردي با همه حال و احوال پرسي كردي الا من ٬ منو بگو كه همش نگرانت بودم ٬ با خودم
ميگفتم آخه اين دختره چرا از اتاق بيرون نمي ياد ٬ تازه ميخواستم بهت اس ام اس بدم که
زودتر بیا بیرون که بابام پیش دستی کرد ![]()
بگذریم ٬ قبل از اینکه من برم مامانش رو یه مبل دو نفره تنها نشسته بود (فکر کنم با نقشه
قبلی بود
)دستمو گرفت و گفت بیا بشین پیش من ٬ وقتی نشستیم ٬ بابام به بابای فرید
گفت که حالا که آرزو هم اومده اگه اجازه بدین راجع به اصل موضوع صحبت کنیم.
بابا : شما مشکلی با شرایط بچه ها ندارید
پدر فرید : راستش خودم یه مقدار از بابت سر بازی فرید نگرانم ٬ البته برای آینده شغلیش تا
حدودی خیالم راحته ٬ و در کل تا جایی که تونستم راجع به همه ی این موضوعات با فرید
صحبت کردم ٬ خدا رو شکر فرید تا اینجا تونسته با حرفاش منو قانع کنه ٬ اگه تعریف از خود
نباشه مطمئنم که تو عمل هم میتونه ثابت کنه ٬ البته آرزو خانم هم باید ثابت کنه که میتونه
از پس مشکلات بر بیاد.
خلاصه اینکه بابام شروع کرد به صحبت کردن وتمام شرایط رو برای فرید توضیح داد ٬ یه سری
از موضوعات رو به صورت کاملا واضح شرح داد٬ یه سری شرط و شروط گذاشت هم برای من
هم برای فرید ٬ و بهمون گفت که اگه خدای ناکرده وسط راه کم بیاریم ٬ دیگه راه برگشت وجود
نداره و.......
بعدش ازمون خواستن که نظرمون رو بگیم ٬ قبلا گفته بودم که فرید زبون چرب ونرمی داشت ٬
اون روز هم بلاخره تونست با همون زبونش گلیم خودشو از آب بکشه بیرون ٬ کاملا مشخص بود
که بابا از طرز برخورد فرید خوشش اومده بود ٬ وقتی بابا نظر منو پرسید ٬ گفتم تا جایی که امکان
داره سعی خودمو میکنم ٬ اما به نظر من بدون کمک بزرگترا نمیشه .........پدر فرید کاملا با این
حرفم موافق بود . اصلا باورم نمیشد همه چیز به همین سادگی روبراه شد ٬ بهمون گفتن اگه
دوست دارین با هم صحبت کنید یا حرفی هست که لازمه بهم بزنید میتونین برید و با هم صحبت
کنید ٬ ما هم که از خدامون بود ٬فورا قبول کردیم رفتیم تو اتاق من ٬ وقتی اومدم تو اتاق ٬ نتونستم
فرید : دیوونه برای چی گریه میکنی ٫ حالا که همه چیز داره به خوبی پیش میره تو داری گریه
میکنی؟؟؟؟؟؟
من : دست خودم نیست ٬ اصلا باورم نمشه.
اومد کنارم روی تخت نشست.
فرید : دیدی بیخودی نگران بودی ٬ من که بهت میگفتم نگران نباش ٬ ولی خدایش چرا به همه
سلام گفتی الا من .![]()
با شنیدن این حرف حسابی خندم گرفت![]()
حدود یه ربع با هم حرف زدیم و راجع به تنها چیزی که صحبت نکردیم همون چیزی بود که مامان
بابا ها ازمون خواسته بودن![]()
میگن کم گوی و گزیده گوی چون در![]()
الان هم حدود سه سال از ازدواجم میگذره ٬ بی نهایت از شوهرم و از زندگیم راضی هستم
همین طور خانواده هامون٬ خودشون اعتراف میکنن که اصلا انتظار این همه مقاومت و تلاش
رو از طرف ما برای رسیدن به هدفمون نداشتن![]()
خدا بی نهایت کمکمون کرد ٬ همیشه شکر گذار لطف بی حد و انتهاش هستم
خونواده هامون که با صبر زیاد تحملمون کردن ٬ کمک کردن که زندگیمونو بسازیم
از شما ممنونم که صبر و حوصله به خرج دادین ٬ دست نوشته های غیر قابل تحمل منو خوندین
سعی میکنم که اوامرتون اجرا بشه و این وبلاگ رو هم چنان پا بر جا نگه دارم
از همسر عزیزم هم ممنونم که همیشه کنار منه و هیچ وقت منو تنها نذاشته ٬ هیچ وقت کنارش
احساس ناراحتی و کمبود نکردم ......
حالا نوبتی هم که باشه نوبت معرفی خودمه که قول داده بودم
نام:آرزووووووو
متولد : ۲۵/۰۵/۶۱
محل تولد : لنگرود
نام همسر : فرید
متولد :۲۷/۱۰/۶۰
ساکن : رشت
هر کسی که دوست داشته باشه میتونه سوالاتش رو از من بپرسه ٬ قول میدم تا جایی که بتونم
به سوالاتش جواب بدم![]()
نظر یادتون نره![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دانشگاه تا خود خونه من یک سره زبون شدم و دوستام گوش
.کلی ادای بچه ها رو در آوردیم
مخصوصا، ادای مهران که میشد، همون پسر عمه فرید .
رویا میگفت که مهران تمام مدت این شکلی بود
٫خلاصه تمام طول راه چرت و پرت گفتیم و
خندیدیم
.
وقتی رسیدیم خونه ، حالم یهو بد شد ٬ درست مثل کسی که تصادف میکنه ٬ چون هنوز بدنش
گرمه ٬ دردی رو احساس نمیکنه ولی وقتی زمان میگذره ٬ تازه میفهمه چه بلایی سرش اومده.
بدون این که به بچه ها چیزی بگم رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه
. همش میگفتم آخه چرا
اینطوری شد؟؟؟؟خدایا چرا این بلا رو سرمون میاری ٬ من و فرید که داشتیم زندگیمونو میکردیم
تازه داشتیم به نبودن هم ٬ به ندیدن هم و..... عادت میکردیم. همش یه ترم دیگه از درسم مونده
بود ٬ خدایا آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟![]()
![]()
بعد از چند دقیقه وقتی بچه ها متوجه غیبتم شدن ٬ اومدن تو اتاق ٬ وقتی دیدن که من دارم گریه
میکنم حسابی جا خوردن ٬ بعدش یه کم باهام حرف زدن تا اینکه ٬ آرومتر شدم. اینقدر مسخره
بازی در آوردن ![]()
که من تقریبا برگشتم به حال اولم.
از اون روز به بعد فرید از هر فرصتی استفاده میکرد و می اومد دانشگاه ٬( البته چون سرباز بود زیاد
نمی تونست بیاد) ارتباط ما فقط در حد سلام و احوالپرسی بود ٬ چون اونجا همه آشنا بودن ٬ یه
جورایی رومون نمیشد که بیشتر از این با هم در ارتباط باشیم.
روز اولی که فرید اومد دانشگاه اصلا به سرو وضعش نرسیده بود حتی ریشم گذاشته بود
٬
رویا اون روز بهم گفت که مـن تصورم از ظاهـر فـرید چیز دیگه ای بود ٬ من بهش گفتم ٬ فــرید اگه
میدونست که من اینجا درس میخونم عمرا اینطوری پا میشد بیاد دانشگاه ٬ گفت ناراحت نشی٬
جدای از ظاهرش ٬ اصلا خوشتیپ هم نبود ٬ گفتم اولا من فرید برای این چیزای ظاهری دوسش
نداشتم دوما فرید امروز بدترین لباسشو پوشیده بود سر و وضعش هم که مرتب نبود ٬ خوب چه
انتظاری داری ٬ راستش یه جورایی اعصابم خورد شد اما بازم بی خیالی طی کردم.
( اه همسایه ی احمق ٬ داره ستار گوش میده نمیذاره حواسم جمع نوشتن باشه ٬ خوب صدای اون
وقتی دفعه بعد فرید اومد دانشگاه ٬ ظاهرش کاملا تغییر کرده بود (قربونش برم چه تیپی زده بود
) ٬ گفتم بچه ها فرید اومده ٬ رویا گفت کو ؟؟؟؟؟گفتم اوناهاش ؟؟؟دوباره گفت کو ؟؟؟؟
گفتم بابا اونجا ٬ کنار مهران اینا ٬ شلوارش اینطوریه ٬ بلوزش اون شکلیه............ یهو دیدم رویا این
نمیخوام با این حرفا بگم که لنگه فرید تو دنیا پیدا نمیشه ولی خدایی قیافش اینقدر عوض شده
بود که نزدیک بود خود منم بر منکر خوشتیپیش لعنت بفرستم.
یک ماه با همین وضع گذشت تا اینکه امتحاناتمون شروع شد ٬ دیگه فریدو ندیدم تا اینکه تعطیلات
میان ترم تمو شد و ما دوبار برگشتیم دانشگاه. البته اون سال برف شديدي هم اومد و كلاس ها
یه روز تو کلاس نشسته بودیم ٬ یهو چشمم خورد به شیشه روی در ٬ دیدم فرید از پشت شیشه
داره سرک میکشه ٬ یهو چشمش افتاد به من ٬ اشاره زد که بیا بیرون ٬ هنوز حدود یک ساعت از
وقت كلاس باقی مونده بود ٬ استادمون داشت یه مسائله رو برامون حل میکرد و اصلا حواسش
به کلاس نبود به بچه ها گفتم من میرم بیرون ٬ زود بر میگردم ٬ بدون اینکه چیزی بگم از کلاس
زدم بیرون.
بعد از اینکه سلام و احوالپرسی کردیم ٬ فرید گفت میخوام باهات حرف بزنم ٬ میای بریم بیرون ٬
گفتم مساله ای نیست ولی نمیتونیم یه جا بشینیم چون انتظامات دانشگاه بعضی وقتها بد جور
گیر میده .گفت باشه مساله ای نیست . از دم در دانشکده تا در خروجی دانشگاه حدود ۲ کیلومتر
بود ٬ تصميم گرفتيــــم تو اون مسير قدم بزنيم ٬ نسبتا مسير شلوغي بود اما دور از ديد انتظامات
بود(کسایی که اومدن دانشگاه گیلان میدونن) تازه بین راه یه میدون گنده هم هست که اون روز ما
سه دور دورش چرخیدیم ٬ فریــــــد میگفت اگه ۴ دور دیگه میرفتیم نیمچه حاجی میشدیم![]()
بعد از اینکه یه کم راه رفتیمو یه کمی هم چرت و پرت گفتیم فرید گفت که میخوام یه سوالی ازت
پرسم ٬ ولی تو رو خدا راستشو بگو ٬ گفتم باشه.
گفت :آرزو تو منو دوست داری؟؟؟؟؟؟نمیدونم چرا اینقدر خجالت کشیدم![]()
دوباره مثل همون
روزای اول تمام بدنم گر گرفت انگار اولین بار بود که داشتم با فرید حرف میزدم.
پرسید چرا جواب نمیدی؟؟؟اینقدر قرمز شده بودم که جوابم از تو صورتم داد میزد ٬ دستمو گرفت و
محکم فشار داد گفت آرزووووو دوسم داری ؟؟؟فقط تونستم سرمو به نشونه تایید تکون بدم.
گفت : من میخوام هر جوری شده بیام و با بابات صحبت کنم
ما که تا حالا چیزی بهشون نگفتیم ٬ از کجا معلوم که واقعا مخالف ازدواج ما باشن؟؟؟؟ گفتم فرید
نمیشه من میدونم؟؟؟گفت :چرا؟؟؟وقتی خدا میخواد چرا نباید اونا بخوان٬ گفتم تو از کجا میدونی
که خدا میخواد ٬ گفت میدونی این چندمین باریه که من میام دانشگاه ٬ قبل از اینکه تو رو ببینم
شاید بیشتر از ۱۰ بار اومدم دانشگاه ولی تو رو ندیدم ٬ اصلا هیچ وقت دم در کلاساتون نمیومدم ٬
خوب به نظر من این خواست خدا بود که اون روز من با بچه ها دم در کلاس قرار گذاشتم ٬ تو
اینطوری فکر نمیکنی؟؟؟یه جورایی حق با فرید بود ٬ اما نمیدونستم باید چی بگم.
گفت اگه من دفعه قبل تو رو ندیده بودم ٬ شاید دیگه هیچ وقت نميومدم و تو رو نمیدیدم ٬ بعدش
راهمون کلا از هم جدا میشد.
گفتم آخه فقط این نیست ٬ من هنوز درسم تموم نشده ٬ تو هنوزی سربازیت تموم نشده ٬ هیچ
کدوممون کار نداریم.
گفت خوب من که نمیخوام همین فردا بیام خونتون ٬ من الان ۱۰ ماه از سربازیمو گذروندم (اسفند
۸۳)تا آخر تابستون فقط ۷ ٬ ۸ ماه از سربازیم میمونه در ضمن بابام مدیر همون بخشیه که من
دارم سربازیمو تو اون قسمت میگذرونم ٬ خیلی راحت میتونم تو همون قسمت کار کنم تاز ه
اگه نتونستم اونجا بمونم بابام اینقدر دوست و آشنا داره که مشکلی برای کار من وجود نداشته
باشه خلاصه مطلب اینکه یه جورایی قانع شدم و اون روزم دیگه اصلا سر کلاس نرفتم ٬ استاد آخر
کلاس حضور و غیاب کرد و من یه غیبت به غیبت های قبلیم اضافه شد با این تفاوت که این غیبت
خیلی به دلم شیرین نشست![]()
خوب فکر کنم که دیگه برای این ست کافیه دفعه دیگه ایشالله پست آخر رو مینویسم و تو ضیح میدم
که بلاخره کی تونست اون یکیو قانع کنه ٬و اینکه فرید تونست بابامو راضی کنه یا نه؟؟؟
شما چی فکر میکنین؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
و نوشته های منو با دقت خوندنا ، منصفانه پیشنهاد دادن ، راهنمایی کردن و.........
راستش ، یکی از دوستان ازم پرسید :بعد از اینکه کل مطالبت رو راجع به خودتو فرید نوشتی
میخوای چی کار کنی ؟؟؟؟
منم جواب دادم که تصمیم دارم ۱۰ روز بعد از آخرین پستم ، وبمو حذف کنم.
اما انگار خیلی ناراحتش کردم ، گفت یعنی به همین راحتی ما رو فراموش میکنی؟؟؟
من اصلا قصدم این نبود که شما رو فراموش کنم ، منظورم این بود که دیگه چیزی برای نوشتن
باقی نمیمونه!!!!
خوب به نظر شما من باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟
خوب حالا بریم سر اصل مطلب........................
شهریور همون سال فرید چندین بار زنگ زد خونمون ٬ ولی من همش با نامردی گوشی رو
میذاشتم زمین ٬ به خدا نمیخواستم اذیتش کنم ٬ با خودم فکر میکردم اگه این رابطه رو ادامه
بدم هر دو مون اذیت میشیم ٬ پس بهتره که دیگه بهش فکر نکنم.
روزی که برای ثبت نام رفتم دانشگاه ٬ یکی از بهترین روزای زندگیم بود ٬ اصلا انگار یه جورایی
عظمت دانشگاه آدمو میگرفت ٬ یادم میاد که همون روز اول با دو نفر آشنا شدم که بعد دست
روزگار کاری کرد که همین دو نفر از خواهر به من نزدیکتر شدن. (ندا ٬ رویا)
ندا هم سن خودم بود و رویا یک سال از ما کوچیکتر بود ٬ موقع ثبت نام معلوم شد که به دلایل
مختلف به ما خوابگاه تعلق نمیگیره ٬ بخاطر همین قرار شد که سه تایی با هم یه خونه اجاره
کنیم .
قرار گذاشتیم که یه روز با هم بریم دنبال خونه ، خلاصه رفتیم و یه سوئیت دانشجویی رو پیدا
کردیم ، که البته بهتره که راجع به قیمتش حرفی نزنم ٬ چون خوتون بهتر میدونین......
خلاصه ینکه والدین گرام یه گونی پول تقدیم یه پیرزن اخمو و بد عنق
کردن و قرار شد که اون
مادر مهربون
مراقب ما باشه .چون پدرامون کلی سفارشمون رو کرده بودن که بله اینا اینجا
قریبنو٬ جایی رو بلد نیستنو و...........
خلاصه درد سرتون ندم خاطرات اون سال با اون پیر زن غر غرو و بداخلاق و همینطور خاطرات دوران
دانشجویی ما به نوبه خودش خوندنی و شنیدنیه اما چه کنم که هم وقت تنگه و هم اینکه اصل
مطلب چیز دیگه ایه........
دوران دانشجویی من پر هیجانترین بخش زندگیم بود ٬ تصور کنید که ما سه تا دوست چهار سال با
هم زندگی کردیم البته فقط یک سال تو خونه اون پیر زنه دوام آوردیم و بعد از اون سال همش تو
خونه های آپارتمانی زندگی کردیم . رابطه ما اینقدر خوب بود که باعث حسادت بعضی از بچه ها
شده بود ٬ همش ازمون میپرسیدن یعنی شما هیچ اختلاف سلیقه ای با هم ندارین؟؟؟؟هیچ وقت
با هم دعوا نمیکنین؟؟؟؟ما هم برای اینکه چش نخوریم میگفتیم :چراااااااااااااا٬ خوب ما هم گاهی
گاهی اوقات با هم حرفمون میشه .......
شبای امتحان چه خبرا که تو خونمون نبود ٬ کل ترم ور وزده بودیمو ٬ اون موقع تازه داشتیم خر
میزدیم. ![]()
سه سال با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت ٬ نمی تونم بگم که فرید رو فراموش کرده بودم
اما باید اعتراف کنم که کمتر بهش فکر میکردم.
آذر ۸۳ من ترم هفتم بودم ٬ درست یادمه که ۱۹ آذر بود ٬ ما اون روز۲ساعت کلاس زبان تخصصی
داشتیم. هر موقع که این کلاس تموم میشد ما مصبیت داشتیم که حالا چه طوری باید از کلاس
بریم بیرون ٬ چون بعد از ما یه سری از بچه ها دقیقا همونجا ٬ کلاس داشتن ٬ هیچ وقت هم
تحمل نمی کردن تا ما بیا یم بیرون ٬ به محض اینکه کلاس ما تموم میشد ٬ همشون سرازیر
میشدن تو کلاس ٬ اون روز هم همینطور شد ٬ اینقدر کلاس شلوغ شد که کسی درست جلوی
پاشو نمیدید. وقتی استادمون اون و ضع رو دید حسابی ناراحت شد ٬ به بچه های کلاس بعدی
گفت : شما تشریف ببرید بیرون تا بچه ها از کلاس خارج شن اونوقت بیاین تو کلاس!!!!
کلاس ما قسمت انتهای راهرو بود ٬ کل بچه هایی که از کلاس رفتن بیرون ٬ کنج دیوار واستادن
تا ما بیام بیرون .
من و ندا و رویا تقریبا جزء آخرین نفراتی بودیم که اومدیم بیرون ٬ وقتی از کلاس خارج شدیم
انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم ٬ از بین جمعیتی که کنج دیوار جمع شده بودن یه صدای
آشنا گفت :آرزووووووووووووووووووووووو(خوب خودمو معرفی کردم؟؟؟؟؟؟
)
وقتی برگشتم به سمت کنج دیوار دیدم فرید با همون نگاه آروم ومعصومانه ش داره بهم نگاه
میکنه ٬ (رویا وندا وقتی که دیدن کسی منو صدا کرد٬ رفتن و یه گوشه واستادن ٬ البته من قبلا
یه چیزایی راجع به فرید براشون تعریف کرده بودم ٬ اما اونا که فرید رو نمیشناختن برای همین
بی خبر از همه جا منتظر موندن تا من بیام و شرح ماجرا بدم
).بقیه بچه ها داشتن میرفتن
تو کلاس ٬ چند تا از پسرای کلاسمون که دشمنی عجیبی با من و رویا ندا داشتن با فوضولی
وصف ناپذیری حرکات و رفتار منو زیر نظر داشتن ٬ رفتم به طرفش بعد از سلام و احوالپرسی
ازم پرسید تو اینجا درس میخوندیو من خبر نداشتم !!!!گفتم چطور مگه ؟؟؟؟گفت پسر عمه م
هم کلاس شماست ٬ من اومده بودم که اونو ببینم.گفتم چی؟؟![]()
پرسیدم کدوم یکیشون ؟؟؟؟؟؟؟؟و قتی اسمشو گفت تازه فهمیدم که چرا اون چند تا با تعجب
به ما نگاه میکردن ٬ از یه طرف که من اصلی ترین دشمنشون محسوب میشدم و از طرف دیگه
داشتم با پسر دایی یکی از اونا صحبت میکردم٬خوب اگه من جای اونا بودم بلافاصله دو تا شاخ
گنده بالا سرم سبز میشد ٬اصلا باورم نمیشد![]()
داشتم از خجالت آب میشدم
.
فقط تونستم از فرید بپرسم که چی کار میکنه؟؟؟اونم گفت که دانشگاهش تموم شده ( کاردانی
عمران) و داره تو یه شرکت دولتی سربازیشو میگذرونه .
خلاصه که سریع خداحافظی کردم به سرعت برق و باد از راهرو دانشگاه اومدم بیرون.
خوب منتظر نظرهای قشنگتون هستم و امیدوارم که مثل قبل هوامو داشته باشید ٬ بهم بگید
که بلاخره چه بلایی سره این وبلاگ بیارم؟؟؟![]()
یکیش این بود که سعی کنم فقط برای دل خود بنویسم تا نوشته هام حس و حال بیشتری
داشته باشه![]()
شاید حق با دوست گلم باشه ٬ چون حرفی که با تمام احساس و از ته دل بیان بشه لاجرم بر دل
هم میشینه.
تابستون ۷۹ تابستون خیلی بدی بود ٬ از طرفی تو کنکور قبول نشده بودمو از طرف دیگه رابطه
من و فرید تا حدی برای خونواده هامون آشکار شده بود ٬ یه روز که من داشتم راجع به فرید
تلفنی با دوستم صحبت میکردم٬مادرم به صحبت ما گوش داده بود٬فقط شانس آوردم که پشت
تلفن اسمی از فرید نبردم . از اون روز بازجویی ها شروع شد ٬ مرتب از من میپرسیدن که راجع
به کی داشتی صحبت میکردی و.......
راستش اعصابم خیلی از دست مامانم خورد بود٬ اصلا فکر نمیکردم که به تلفن گوش بده ٬ البته
حالا که فکر میکنم می بینم یه جورایی حق داشت بلاخره هر چی باشه مادرم بود و مسلما برای
آینده م احساس نگرانی میکرد.
البته قبول نشدن من تو کنکور٬دلیل اصلی حساسیت های بیش از حدی بود که مادرم از خودش
نشون میداد.من یه خواهر و یه برادر بزگتر از خودم دارم٬برادرم فارغ التحصیل رشته عمران
از دانشگاه تبریز بود و خواهرم دانشجوی رشته عمران
دانشگاه علم و صنعت (که البته
الان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد سازه دانشگاه امیر کبیر تهرانه ٬ همون خواهرم که گفته بودم
دو سال از من بزرگتره).
همه ی اینا رو به این خاطر گفتم که فقط بدونید چقدر سطح تحصیلات من برای پدر و مادرم
اهمیت داشت . و قبول نشدن من تو کنکور بزرگترین ضربه روحی برای اونا محسوب میشد . اونا
دلشون می خواست که منم مثل خواهر برادرم باشم ولی طفلکی ها هیچ وقت به آرزوشون
در مورد فرید هم همینطور بود٬پدرش مهندس عمران
بود ٬ برادر بزرگش دانشجوی
مهندسی صنایع دانشگاه کرمان بود و مادرش هم که معلم بود و مسلما توقعات اونا کمتر از توقعات
خونواده من نبود اما هیچ کدوممون نتونستیم خواسته های اونا رو برآورده کنیم![]()
اون تابستون لعنتی با همه ی بدی هاش تموم شد .پاییر که شد ما تو کلی از کلاس های مزخرف
ثبت نام شده بودیم که باید تا کنکور۸۰ همشونو تحمل میکردیم ٬ البته یه خوبی هایی هم داشت
مثلا اینکه من و فرید می تونستیم همدیگرو ببینیم
و اینکه مسلما کلاس رفتن از حبس
شدن تو خونه خیلی خیلی بهتر بود.
اون سال من برای کنکور رشته علوم انسانی رو انتخاب کردم چون زمان ما قبول شدن تو رشته
ریاضی خیلی مشکل بود و مثل الان نبود که رتبه ۸۷۴۹۵۴۶ هم مجاز به انتخاب رشته باشه
.
وضعیت ما همه رو مشکوک کرده بود پدر و مادر فرید هم مثل پدر و مادر من نگرانیشون رو کم کم
نشون میدادن.مثل اینکه یه روز پدر فرید پرینت تلفن خونه رو میگیره و میبینه که به به چه خبره![]()
همش شماره تلفن خونه ما بود
.
فرید میگفت که مادرم از اون روز به بعد مرتب به پدرم اصرار میکنه که بریم مرکز استان و تو اون خونه
زندگی کنیم.
فرید میگفت که شانس آوردیم وسط ساله و مامانم نمیتونه انتقالی بگیره(محل کار پدرش همون
مرکز استان بود و نیازی به انتقالی و این جور مسائل نداشت ٬ اینو فقط محض اطلاع عرض کردم).
البته هر دومون داشتیم تلاش خودمونو میکردیم که حتما هر جوری شده تو کنکور قبول بشیم ٬ این
بود که سعی میکردیم بیشتر درس بخونیم و کمتر با همدیگه تلفنی صحبت کنیم یا اینکه همدیگرو
ببینیم .
همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه اون روز لعنتی شروع شد.......
یه روز که من و فرید داشتیم تلفنی با هم صحبت میکردیم ٬ من برگشتم به فرید گفتم که من هنوز
از بابت آینده نگرانم و میترسم که با مخالفت پدر و مادرم مواجه بشیم ٬ بعد ازش پرسیدم که تا چه
حد حاضری به خاطر من به خواسته های خونواده م عمل کنی؟؟؟
پرسید مثلا چه خواسته هایی؟؟؟
گفتم اگه همه چیز خوب پیش بره و قرار باشه که تو بیای خونه ما و راجع ازدواجمون صحبت کنی و
پدرم برات یه شرط هایی بذاره ٬ مثلا اگه خواست عقاید مذهبی شو به تو تحمیل کنه و ازت بخواد
که مثل اون باشی چی کار میکنی؟؟؟
گفت سعی میکنم یه جوری متقاعدش کنم که نظر و عقیده هر شخصی مربوط به خودشه ونمیشه
به دیگران تحمیلش کرد ولی تا جایی که امکانش برام وجود داره سعی میکنم اشتباهاتی که توی
رفتارم وجود داره رو اصلاح کنم.
گفتم حالا اگه ازت بخواد دقیقا مطابق میلش رفتار کنی ٬ مطابق میلش لباس بپوشی (البته لباس
های فرید اصلا مشکلی نداشت ٬ همینطوری ازش پرسیدم) و........... كه يهو فريد از اين رو به اون
رو شد گفت: مگه من مجسمه ام كه پدرت راجع به همه چيز من تصميم بگيره؟؟؟
پس نظر من چي ميشه؟؟؟؟؟
يعني نظر تو اصلا واسه بابات اهميت نداره؟؟؟؟؟يعني تمام زندگي ما بايد بر اساس خواسته هاي
پدرت شكل بگيره؟؟؟
يه جورايي حق با فريد بود ، اما نگراني من تا يه حدي درست بود ٬ خوب چي كار بايد ميكردم
بلاخره كه چي؟؟![]()
من فقط سكوت كردم و هيچي نگفتم ٬ فريد گفت اين يعني آره؟؟!!!!!
وقتي من به سكوتم ادامه دادم ٬ فريد نارا حت شد و گوشي رو گذاشت زمين
هيچ وقت اينقدر فر يد رو عصباني نديده بودم![]()
این اولین باری بود که ما یه اختلاف جدی با هم پیدا کرده بودیم ٬ خوب تقصیر من هم نبود
این حرفا باید یه روزی گفته میشد من از جمله اون دخترهایی بودم که تا حد زیادی مطیع پدر و
مادرشونن و اغلب سعی میکردم مطابق میلشون عمل کنم![]()
میشه گفت که یه جورایی بیش از اندازه ازشون حساب میبردم ٬ وقتی فرید گوشی رو گذاشت
زمین دقیقا یک ساعت و نیم گریه کردم.
این موضوع خرداد ۸۰ اتفاق افتاد یعنی حدود یک ماه تا امتحان کنکور فرصت داشتیم . حسابی
اعصابم بهم ریخته بود ٬ دو هفته از این ما جرا گذشت و فرید اصلا خونه ما زنگ نزد.
داشتم دیوونه میشدم با دوستم راجع به این موضوع صحبت کردم ٬ بهش گفتم به نظرت چی کار
باید بکنم ٬ گفت اگه فرید نمیتونه با شرایط تو کنار بیاد پس ادامه این دوستی مفهومی نداره .
من به فرید حق میدادم چون شرایط خیلی سختی بود ٬ اگه یه نفر بخواد دقیقا مطابق میل طرف
مقابل عمل کنه واقعا چقدر میتونه به این وضع ادامه بده.
تردیدی وجود نداره که این مساله کاملا بی انصافی محض بود ٬ از طرفی منم چاره ای نداشتم
چون حرف حرف پدر و مادرم بود.
بلاخره تصمیم گرفتم که همه چیز رو تموم کنم . زنگ زدم بهش وقتی گوشی رو برداشت کاملا
عادی برخورد کرد انگار که داره با یه غریبه صحبت میکنه ٬ غصه م گرفت ٬ ولی به روی خودم
نیاوردم.بهش گفتم زنگ زدم یه خواهشی ازت بکنم٬ ازت میخوام که عکسمو همراه دستخطم
واسم بیاری چون فکر نمیکنم دیگه لزومی داشته باشه که پیشت بمونه٬ وقتی اینو شنید انگار
اصلا منتظر شنیدن این حرف نبود یه جورایی شوکه شده بود.
فقط برگشت بهم گفت تو تصمیمت واقعا جدیه؟؟ نتونستم چیز زیادی بهش بگم ٬ فقط گفتم تو
رو خدا دیگه بیشتر از این عذابم نده لطفا چیزایی رو که بهت گفتم فلان ساعت ٬ فلان جا برام
بیارش.....
بعدش خدا حافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ٬ طفلک فرید
چقدر عذابش دادم ٬ خلاصه
اینکه رفتم و دیدمش اما نه عکس رو آورده بود و نه دستخطمو . گفت که اونا یادگارین ٬ پسشون
نمیدم ٬ تو سال ۸۰ این آخرین باری بود که دیدمش .
چون چند هفته بعد خونشون دزد اومد و این موضوع باعث شد که راحتر برای رفتن به مرکز استان
اقدام کنن ٬ فرید اینا برای همیشه از اونجا رفتن
.
وقتی نتایج کنکور اومد ٬ اولین بار بود که بعد از دور شدن از فرید احساس خوشحالی کردم ٬ چون
تو کنکور قبول شده بودم ٬ بعد از انتخاب رشته و اومدن نتایج اصلی معلوم شد که من ٬ تو رشته
مدیریت پذیرفته شدم.
حالا اگه گفتید کدوم دانشگاه؟؟؟![]()
خوب معلومه دانشگاه گیلان یعنی همون دانشگاه مرکز استان![]()
بعدا شنیدم که فرید هم تو یکی از شهرستان های اطراف درس میخونه اما نمی دونستم چه تو
چه رشته ای قبول شده![]()
خوب دیگه فکر میکنم تا همین جا کافی باشه ٬ لطفا انتقاد و پیشنهاد یادتون نره سعی میکنم که
از همشون استفاده کنم ٬ مرسی![]()
از حاشیه به اصل مطلب بپردازم و از سانسور مطالب اصلی پرهیز کنم ودر عین حال زودتر
به آخر برسونم تا خدای نا خواسته خوندن ادامه دست نوشته هام زجر آور نباشه .
رابطه من و فرید هم مثل رابطه تمام دختر و پسر ها مشکلات خاص خودش رو داشت.
شاید مشکلات ما به نسبت سایرین بیشتر هم بود ٬ هر چه قدر که میگذشت ما نسبت به هم
وابسته تر میشدیم و به همون نسبت مشکلات بزرگتری هم گریبان گیر ما میشد.
بزرگترین دغدغه ما خانواده هامون بودن و اینکه اگه بویی از این قضیه ببرن چی میشه؟؟؟؟؟؟؟
اولین پیامدش این بود که ما رو از هم جدا می کردن و مسلما محرومیت های دیگه ای هم به
دنبالش در انتظارمون بود.
کوچیک بودن شهر دومین مشکلی بود که ما داشتیم ٬ این موضوع باعث میشد که ما خیلی
کم همدیگرو ببینیم٬یا بهتر بگم مسیر رفت و برگشت مدرسه تقریبا تنها مسیر رفع دلتنگی های
ما محسوب میشد ٬ حتی زمانی که قرار بود به مناسبت های مختلف به هم کادو بدیم ٫ معمولا
خلوتترین نقطه شهر رو برای این کار انتخاب میکردیم که البته این قضیه هم بدون ایجاد لحظه ای
وقفه و بدون کوچکترین حرکت اضافه یا ایما و اشاره ای و .....صورت می گرفت. حتی جرئت دادن
دست نوشته یا عکس و .... رو به هم نداشتیم ٬ چون از لو رفتن قضیه به شدت میترسیدیم ٬
فقط یادم می یاد که یه روزی یه سررسید براش خریدم و تو صفحه اولش یه چیزایی واسش نوشتم
و همراه یه عکس کوچیک از خودم بهش دادم.فرید هم تو دفتر خاطراتم چند صفحه ای برام نوشت .
و اون چند صفحه همه ی زندگی من شد.هر موقع که دلم براش تنگ میشد دست خطش تنها
چیزی بود که آرومم میکرد.
مادر خیلی از دوستام از تمام جزئیات رابطه دخترشون با پسر مورد علاقه ش اطلاع داشتن ٬ و
اعتقاد داشتن که اینطوری خیلی راحت تر میتونن مراقب رفتار دخترشون باشن و.........اما در مورد
مادر من ٬ قضیه کاملا برعکس بود و در مورد این نوع مسائل به مراتب سخت گیر تر از پدرم بود ٬
حتی زمانی که بحث راجع به این مسائل پیش میومد باصراحت و قاطعیت مخالفت خودشو نشون
میداد . و اعتقادش بر این بود که اینطور آشنایی ها برای شروع زندگی مناسب نیست.
همین موضوع باعث میشد که من و فرید احتیاط بیشتری از خودمون نشون بدیم ٬ و حتی سعی
کردیم که تماس های تلفنی مون رو به حد اقل برسونیم( در ضمن اون زمان موبایل در دسترس
همه نبود و فقط پدرامون داشتن و امکان صحبت با موبایل هم برای ما وجود نداشت
.)
مشکلات ما یکی یکی آشکار میشد و ما رو نسبت به آینده مایوس تر از قبل میکرد ٬ شک کردن
خونواده ها ٬ افت تحصیلی (که این موضوع در مورد من به نحو شرم آوری خود نمایی میکرد)و....
همه این ها مشکلاتی بود که سر راه ما سبز میشد.
اما نمی دونم چه عاملی باعث میشد که علاقه ما نسبت به هم اینقدر زیاد باشه ٬ شاید باورتون
نشه ولی باید اعتراف کنم که در طول اون سه سالی که ما با هم دوست بودیم ٬ حتی یه بار هم
با هم دعوا و مشاجره لفظی نداشتیم ٬ حتی یادم نمی یاد که حرف بدی به فرید زده باشم و یا
حرف بدی ازش شنیده باشم.
هر چه قدر که رابطه ما طولانی تر میشد شناخت من و فرید نسبت به هم بالا تر میرفت و بیشتر
از قبل با خصوصیات ٬ توقعات ٬ اعتقادات خودمون و خانواده هامون آشنا میشدیم.
مسلما تو اعتقادا ت و نظرات ما هم مثل بقیه اختلافا تی وجود داشت ٬ از لحاظ فرهنگی و رتبه
خانوادگی تقریبا تو یه سطح بودیم ٬ ولی از لحاظ اعتقادات مذهبی تقریبا فاصله زیادی با هم
داشتیم و این موضوع بیشتر از هر چیز دیگه ای منو نگران میکرد ٬ پدرم رو نماز و روزه خیلی
حساس بود و یکی از شرایطش برای ازدواج ما همین موضوع بود.در عوض خونواده فرید از لحاظ
مالی قوی تر از ما بودن(مثلا اونا دو تا خونه داشت{که البته یکی از خونه هاشون تو مرکز استان
و بالا ی شهر بود} و دو تا ماشین ولی در عوض ما فقط یه خونه داشتیمو یه ماشین![]()
)
و البته تفاوت های دیگه ای هم بین ما وجود داشت که شاید گفتنش ضرورتی نداشته باشه.
(مثلا مسخره ترین اختلافی که ما داشتیم این بود که فرید استقلالی بو د و من پرسپولیسی.)![]()
مدتها سعی کردم که با این قضایا کنار بیام و یه جورایی همه چیز رو توجیح کنم ٬ تقریبا زمان
زیادی از دوستی ما میگذشت (حدود دو سال) و قرار بود که اون سال برای اولین بار تو کنکور
شرکت کنیم ٬ من که میدونستم با اون وضعیت نمی تونم تو کنکور قبول شم ٬ اما با این حال هر
از چند گاهی به کتاب یه نگاهی مینداختم.(رشته هر دو تامون ریاضی و فیزیک بود)
و همیشه هم سر قضیه درس نخوندن با مادرم جرو بحث داشتم ٬ خیلی وقت ها هم غصه م
میگرفت و میرفتم تو اطاق ٬ میزدم زیر گریه. حالا که فکرش رو میکنم خنده م میگیره![]()
تو تمام این مدت جز محبت چیزی از فرید ندیدم ٬ یه خصوصیات خاصی داشت ٬ مثلا سعی میکرد
که علاقشو نسبت به من آشکارا نشون بده و کمتر سعی میکرد که از کلمات عاشقونه و
گول زننده استفاده کنه.
همین موضوع باعث میشد که احترام زیادی براش قائل باشم.یادمه که اون سال من کلاس خوش
نویسی و نقاشی هم میرفتم ٬ کلاسش مختلط بود و مربی مون ٬هم منو میشناخت و هم فرید رو
برای همین خیلی هوامون رو داشت.
اون جا تنها جایی بود که من و فرید با آرامش و بدون ترس کنار هم بودیم و خاطرات خیلی خوبی
هم از اون دوران برام مونده.
من خیلی دختر ساده ای بودم و خیلی زود همه چیز باورم میشد (به قول فرید که همش به من
میگفت آخه دختر تو چقدر ساده ای ٬ اگه یکی بهت بگه رو پشت بوم خر بستن تو فوری باورت
میشه
) با همه این حرفا حتی یک بار هم ندیدم که فرید از ساده گی من سو ء استفاده کنه
و یا منو دست بندازه.
یه روز اومد کلاس نقاشی و به من گفت که نتیجه دانشگاه علمی کاربردی اومده و من قبول شدم
٬ راستش خیلی خوشحال شدم
فورا پرسید م چه رشته ای؟؟؟؟![]()
فرید اسم یه رشته خود ابداعی رو آورد و لفظ مهندس رو هم بهش اضافه کرد (اسم رشته رو هم
نمی نویسم که زیاد برام نخندیدین
) منم مثل احمق ها شروع کردم به تبریک گفتن و اظهار
خوشحالی. که یهو متوجه شدم فرید داره یه طور خاصی بهم نگاه میکنه.
بلاخره بعد از چند لحظه به خودم اومدمو به قول معروف دوگوله رو به کار انداختمو تازه فهمیدم که
چه گندی زدم![]()
ولی با همه ی این تفاسیر هیچ وقت از طرف فرید مسخره یا تحقیر نشدم٬ و همیشه اون چیزی که
بیشتر از همه ما رو بهم وابسته میکرد همین حس احترام و ادبی بود که نسبت به هم داشتیم.
یادم میاد که یه روز بعد از سال تحویل قرار گذاشتیم که همدیگرو ببینیم ٬ قرار شد که دم ظهر ٬ بریم
و کادو سال جدید رو به هم بدیم ٬ معمولا ظهرا شهر خیلی خلوت بود و راحت تر میتونستیم با هم
صحبت کنیم یا چند دقیقه ای با هم قدم بزنیم.
یادمه که وقتی رسیدم فرید اونجا بود ٬ به محض اینکه دیدمش گل ازگلم شکفت
٬ رفتم کنارش
٬ کادوی خودمو گرفتم و هدیه ای که خودم گرفته بودم رو بهش دادم.
حدود دو٬سه دقیقه تو کوچه با هم قدم زدیم٬و قرار شد بریم ایستگاه تاکسی تا حداقل چند دقیقه ای
بیشتر با هم باشیم وقتی رسیدیم اونجا ٬ چند دقیقه بعد یه تاکسی جلوی پامون نگه داشت
دیدم که فرید با راننده سلام و احوالپرسی کرد ٬ حسابی دست و پامو گم کرده بودم٬ احساس خیلی
بدی داشتم و به شدت ترسیده بودم.
یهو صدای فرید رو شنیدم که بهم گفت برو بشین ٬ منم نشستم٬ بعدش فهمیدم که راننده دوست
پسر عموی فرید بود که حدود پنج ٬ شش سال از ما بزرگتر بود.
خیلی بچه بامرامی بود چون تمام طول راه با سرعت ۲۰ حرکت میکرد و کسی رو هم سوار نمی کرد
وسط راه که رسیدیم فرید یهو برای اولین بار دستمو گرفت ٬ نمی دونم چرا یهو تمام بدنم یخ زد
قلبم اینقدر تندتند میزد که احساس میکردم صداش خیلی راحت شنیده میشه.
شاید این موضوع در مقابل روابط عشقولانه که بین بقیه وجود داره چیزی نباشه و یا اینکه از نظر
از شما این موضوع خنده دار و مسخره به نظر بیاد ٬ اما برای من کاملا غیر منتظره بود.
شهامت نگاه کردن به چشماشو از دست داده بودم ٬ سرمو آروم انداختم پایین ٬ فرید خیلی آروم
گفت : دوست دارم ٬ این جمله رو کمتر شنیده بودم ٬ ولی بارها به وضوح از روی رفتارش این جمله
رو خونده بودم . خیلی خجالت کشیدم آروم و زیرکانه از تو آیینه به راننده نگاه کردم٬ اما طفلک با
صفا تر از اونی بود که من فکرشو میکردم ٬ طوری وانمود میکرد که انگار تنها تو ماشین نشسته
کم کم آروم شدم ٬ تمام طول مسیر دستم تو دست فرید بود خیلی آرومتر شده بودم.
احساس میکردم خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم ٬ احساس امنیت عجیبی بهم دست داده بود
حالا که فکرش رو میکنم ٬ کلی حرص میخورم٬ ما چه سختی های که برای یه ملاقات ساده تحمل
میکردیم ولی حالا بچه ها خیلی راحت هر کاری که دوست دارن انجام میدن.نمونه ش سینما ها
وقتی وارد میشی از همون ردیف آخر دوست جونا نشستن تا اون ردیف اول و چه حرکاتی که از
خودشون نشون نمیدن
البته من معتقدم که اکثر اونا (۹۸ درصد)فقط من باب تفریح و خوشگذرونی و به قول خودشون لذت
بردن از جوونی این رفتار ها رو از خودشون نشون میدن و حتی دو درصد هم به فکر ازدواج و تشکیل
یه زندگی سالم نیستن.
در صورتی که در مورد ما کاملا برعکس بود ٬ و خدا شاهده که هرگز عمل خارج از عرفی از ما سر
نزدحتی در حد یه
. البته هیچ دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداره چون هیچ کدوم شما
منو نمیشناسید ٬ و نه تنها با نوشتن این نوع مطالب آمار بازدید کننده هام پایین نمی یاد بلکه
دو برابر هم میشه ٬ و خیلی راحت میشه با نوشتن این جور مطالب آمار وبمو ببرم بالا ولی دلیلی
برای دروغ گفتن نمیبینم.
هدف من فقط نوشتن حقیقت با تمام جزئیاته البته تا جایی که امکان داره و صبر وتحمل شما به من
اجازه میده.
تمام فکر و ذکر ما این بودن که چه طور میتونیم خانواده هامونو راضی به این ازدواج کنیم ٬ البته شاید
برای این حرفا یه کمی زود بود اما نگرانی ما از آینده بود کاملا جدی بود.
دلم میخواد خیلی از چیز ها رو براتون بنویسم اما انگار بعضی از بچه ها کم کم داره حوصله شون
سر میره ٬ سعی میکنم برم سر اصل مطلب.
امتحانات ترم مدرسه تموم شد و قرار بود که برای کنکور آماده بشیم تصمیم گرفتیم که حد اقل اون
یه ماهی که فرصت داشتیمو بکوب بشینیمو بخونیم ٬ اما بازم نشد چون از هر فرصتی برای صحبت
با هم استفاده میکردیم.
خلاصه مطلب اینکه اون سال هیچ کدوممون تو کنکور قبول نشدیم![]()
![]()
![]()
![]()
امروز اصلا حالم خوب نیست و اصلا چیزایی که نوشتم به دلم ننشست ولی چون بچه ها ازم
خواستن که زود تر آپ کنم ٬ بخاطر بچه ها آپ شدم.
خوب به بزرگی خودتون منو میبخشید ٬ سعی میکنم تو طول هفته به آپم یه نگاهی بندازم و هر
جا که نیاز به تصحیح کردن داشته باشه رو اصلاح کنم.
سعی میکنم تا دو ٬ سه قسمت بعد کل ماجرا رو براتون تعریف کنم ٬ امیدوارم که خسته نشده
باشید ٬ در ضمن الهه جون بهم گفت که از شما بخوام آخر و عاقبت این ماجرا رو حدس بزنید
من کاملا با این قضیه موافقم ٬ و خیلی هم خوشحال میشم که نظرتون و پیشبینی تون رو
راجع به آینده م بدونم.![]()
خودتون بهتر می دونید که این طور خبر ها خیلی زود همه جا پخش میشه٫ ولی من اصلا دوست
نداشتم که این اتفاق بیفته٫ چون خانواده ام به شدت با داشتن چنین روابطی مخالف بودن و اگه
قضیه رو میفهمیدن حساب کارم با کرام الکاتبین بود![]()
همیشه تو راه مدرسه مي ديدمش و هر روز كه مي گذشت براي رسیدن به فرید حریص تر میشدم.
فرید تمام ذهن منو به خودش مشغول کرده بود ٫ از طرفی شدت علاقه ام به فرید صبر و
تحمل رو ازم گرفته بود و از طرف دیگه ترس از خونواده م نمیذاشت که تصمیم بگیرم٫ بلاخره
بعد از اینکه کلی با خودم کلنجار رفتم تصمیم گرفتم که زنگ بزنم به فرید و باهاش صحبت کنم.
دقیقا یادم میاد که روز دوشنبه بود ٫ دوشنبه ها ما فقط چهار ساعت کلاس داشتیم و معمولا بعد
از اینکه کلاس تموم میشد ٫ مینشستیم تو حیاط مدرسه و با دوستام حرف میزدیم.
اون روز هر چه قدر دوستام اصرار کردن که بمون ٫ قبول نکردم . خلاصه یه بهانه ای جور کردم و از
مدرسه زدم بیرون.![]()
خیلی سریع خودمو رسوندم خونه ٫ کسی خونه نبود.پریدم به سمت تلفن ٫ گوشی رو برداشتم ٫
اما انگار بازم تردید داشتم .![]()
احمق این بهترین فرصته....چی کار میکنی ؟؟؟؟زنگ بزن دیگه!!!!!
خلاصه به هر زحمتی بود شماره رو گرفتم(شماره رو از تو دفتر چه تلفن شهری پیدا کرده بودم) بعد
از ۳ تا بوق یکی گوشی رو برداشت ٫ نمیدونم چرا اینقدر مضطرب بودم ٫ خوب که گوش دادم دیدم
خودشه ٫ به شدت ترسیده بودم ٫ صورتم گُر گرفته بود ٫ انگار داشتم میسوختم٫ قلبم داشت از تو
دهنم می ریخت بیرون.خلاصه به هر زحمتی بود دهن باز کردم.
م:الو سلام
ف:بفرمائید سلام
م:میتونم باهاتون صحبت کنم
ف: خواهش میکنم ٫ بفرمائید
نمی دونم چرا صداش یهو آرامش خاصی بهم داد ٫ خیلی آرومتر شدم ٫ یه نفس عمیق کشیدم و
دوباره شروع کردم.
اصرار کرد که اسممو بهش بگم ٫ اما هر چه قدر تلاش کرد چیزی بهش نگفتم ٫ اون روز حدود یک
ساعت با هم حرف زدیم.
راجع به اینکه چه طور شماره شو پیدا کردم ٫چرا براش زنگ زدم و اینکه اصلا از کجا میشناسمش
و خیلی چيزهاي ديگه......
البته اصلا راجع علاقم بهش چيزي نگفتم، راستش اصلا غرورم اجازه نميداد كه حقيقتو بگم،آخرش
هم قرار شد كه بياد و منو ببينه.
فردا صبح خيلي زود از خواب پاشدم و لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون ، اين اضطراب لعنتي ولم
نميكرد ، داشتم خفه ميشدم ، از اونجايي كه فريد منو نمي شناخت مجبور بودم كه خودمو بهش
معرفي كنم ، از طرف ديگه از ترس اينكه خونواده م منو ببينن نمي دونستم چطور بايد اين كارو
انجام بدم.
وقتی رسیدم ٫ فرید همراه یکی از دوستاش اونجا بود ٫ ترس عجیبی همه ی وجودمو به اسارت
خودش در آورده بود ٫ دستام به شدت میلرزید ٫ نفسم بالا نمی اومد ٫ سعی کردم خودمو آروم
کنم.
فرید و دوستش از روبرو به من نزدیک میشدن اما اصلا حواسشون به من نبود ٫ یه لحظه نگاه فرید
به سمت من اومد اما انگار اصلا فکرش رو نمی کرد که اون دختر من باشم (شاید فکر نمی کرد که
دختری که براش زنگ زده بود تا این حد با حال و با کلاس و خوش تیپ و ......باشه![]()
).
داشتن به من نزدیک میشدن ٫ نمیدونم چه اتفاقی افتاد ٫ آروم از بقلشون رد شدم و فقط تونستم
بگم که ...من بودم.... و بلافاصله مثل تیری که از چله ی کمان رها شده باشه از اونجا دور شدم.
بدون اینکه بر گردم و به پشت سرم نگاه کنم رفتم به سمت مدرسه ٫ تمام مدت تو کلاس حواسم به
اتفاقی بود که اون روز صبح افتاده بود.
بلاخره نتونستم طاقت بیارم و موضوع رو با یکی از دوستام در میون گذاشتم و قسمش دادم که راجع
به این موضوع با کسی صحبت نکنه و بعدش یه کمی راجع به فرید باهاش حرف زدم.
وقتی کلاسمون تموم شد ٫ قرار شد که با دوستم برم خونه ٫ دوستم پیشنهاد کرد که پیاده بریم تا
بتونیم تو مسیر راه فریدو ببینیم٫ اما من قبول نکردم ٫ راستش یه کمی ترسیده بودم.
بلاخره با اصرار من رفتیم به سمت ایستگاه تاکسی ٫ وقتی رسیدیم دیدم که فرید هم اونجاست
چون فهمیده بود که من کجا مدرسه میرم(البته مدرسه خودشون هم نزدیک همون ایستگاه تاکسی
بود)و میدونست که برای رفتن به خونه از اون مسیر استفاده میکنم.
احساس کردم که اونم از من خوشش اومده ٫ یه کمی خیالم راحت شد ٫سوار تاکسی شدیم ٫
من و دوستم نشستیم تو تاکسی ٫ بعدش فرید هم اومد و کنارم نشست ( البته با فاصله و با
رعایت شئونات اسلامی
)تمام طول راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم ٫فقط موقعی که
میخواستم پیاده شم فرید ازم پرسید امروز زنگ میزنی؟ من سرمو به نشونه تائید تکون دادم و
بعد از چند لحظه پیاده شدم.
به سرعت رفتم به سمت خونه ٫ هنوز کسی نیومده بود ٫رفتم به سمت تلفن و گوشی رو برداشتم
شماره گرفتم و منتظر موندم.
تا اینکه فرید گوشی رو برداشت ٫ اولش یه کمی راجع به خودمون حرف زدیم ٫ بعد من بهش گفتم
که کیم و از کجا میشناسمش.
وقتی راجع به اون دوران براش حرف زدم ٫خیلی خوشش اومد و قسم خورد که چهره م اصلا تو
ذهنش نمونده بود ولی خوشبختانه خیلی از خاطرات اون دوران هنوز یادش بود.
حتی خیلی چیزها رو برام تعریف کرد که من یادم نمی یومد ( طفلک فقط حافظه تصویریش خوب کار
نمیکرد
)بعد از اینکه یه کمی صحبت کردیم بهم گفت که شماره خونمون رو بهش بدم (اون
موقع هنوزتلفن های شهرمون دیجیتالی نشده بود٫سال ۷۸) ولی من قبول نکردم ٫بهش گفتم
که هر وقت لازم باشه خودم باهات تماس میگیرم.
حدود یک ساعت با هم حرف زدیم ٫احساس کردم فرید میخواد یه چیزی بهم بگه اما انگار نمیتونست
بلاخره بعد چند دقیقه ازم پرسید که میتونم راحت حرفمو بهت بزنم ٫ بهش گفتم راحت باش ٫ گوش
میدم.
بعد از اینکه کلی از این شاخه به اون شاخه پرید برگشت به من گفت که از من خوشش اومده ٫
بهم پیشنهاد دوستی داد ٫ نمیدونم چرا اینقدر ترسیده بودم ٫ گوشی تلفن طوری تو دستم میلرزید
که حرکتش خیلی راحت احساس میشد ٫ انگار دستم رو ویبره بود.
به هر زحمتی بود خودمو جمع و جور کردم ٫ فرید ازم پرسید که نظرم چیه؟؟
با اینکه مدتها منتظر یه همچین لحظه ای بودم نمیدونم که چرا به شک افتاده بودم٫ همش به خودم
میگفتم:احمق چرا معطلی ؟؟؟؟چرا حرف نمیزنی؟؟؟
شاید یکی از دلایلش ترس از خونواده ام بود .......٫ شرایطمو براش توضیح دادم و گفتم شاید نتونم
پیشنهادشو قبول کنم ٫ اما فرید خیلی زود تونست متقاعدم کنه که اتفاقی نمی افته و نمیذاره
کسی از این ماجرا بویی ببره.
فرید تو زبون بازی لنگه نداشت ٫ ظرف ایکی ثانیه کاری کرد که پیشنهادشو قبول کنم ٫ شماره خونه
مون رو ازم گرفت ٫ برای فردا قرار گذاشت و ........
خیلی آروم و پر نشاط بود از اونی که من فکرش رو میکردم خیلی دوست داشتنی تر بود ٫ طوری که
بعد از دو٫سه روز من کاملا شفته فرید شده بودم.
اما متاسفانه همه چیز هم بر وفق مراد ما پیش نمیرفت ٫ مسلما داشتن این نوع روابط هم مشکلات
خاص خودش رو داره ٫ که سعی میکنم تو قسمت بعدی براتون توضیح بدم.
این پست رو بنا به درخواست دوستای گلم طولانیتر نوشتم ٫ اما بعضی از دوستان کم لطفی میکنن
و حتی بهم اطلاع نمیده که اومدن پست خوندن یا نه؟؟
منم دوست دارم که مطالبم رو زودتر بنویسم اما اگه شما نظر ندید نمیشه!!![]()
![]()
و هر سال که میگذشت ٫ خاطرات اون دوران بیشتر از یادم میرفت٫ دوره های زندگی من
پشت سر هم میگذشت و من روز به روز بزرگتر میشدم.
اما کم کم معنای عشق و علاقه رو تو زندگی فهمیدم ٫ و میدونستم که یه روزی میرسه
که هر دختر و پسری به محبت یکی که هم جنس خودش نیست احتیاج پیدا میکنن.
زمان گذشت و من وارد پانزده سالگی شدم (کلاس اول دبیرستان) ٫ یه روز موقع برگشتن
از مدرسه ٫ تو ایستگاه تاکسی کسی رو دیدم که چهرش به شدت آشنا به نظر میرسید و
این موضوع کاملا منو در گیر خودش کرد.
تا اینکه بعد از چند روز فکر کردن شناختمش٫ حتما خودتون میدونید که کی بود٫ خودش بود٫
فرید تبدیل شده بود به یه پسر قد بلند و کاملاخوش چهره ٫خوش تیپ٫ خوش لباس......
یه پسر پانزده ساله با یه نگاه کاملا آروم و دختر کُش٫ موهای صافی که کاملا ماهرانه مرتب
شده بود٫ چشمهای نسبتا درشت و قهوه ای٫ ابروهای کشیده و یه بینی که دقیقا متناسب
با صورتش طراحی شده بود ٫ چیزی که تو صورت فرید منو دیوونه خودش میکرد ٫ چاله ای بود
که موقع خندیدن روی صورتش ایجاد میشد.
چهره ی فرید کاملا جذاب و دوست داشتنی شده بود ٫ طوری که خیلی از دخترا حرفشو میزدن
و البته خیلی از اونا آرزوی دوست شدن با فرید رو داشتن.
چیزی که مهمه اینه که من دیوونه فرید شده بودم ٫ اما متاسفانه اون دیگه منو نمی شناخت٫
(البته بعدا فهمیدم که فرید اصلا حافظه تصویری خوبی نداره و اصلا چهره ها بیشتر از دو سال
تو هاردش نمی مونه
).
مدتها با فکر فرید میرفتم ٫ می او مدم٫......و اصلا ساده تر بگم ٫ یه جورایی زندگی میکردم٫ تا
اینکه یه روز فهمیدم دوست دختر داره ٫ کاخ آرزو هام با همه ی عظمتش رو سرم خراب شد.
داشتم دیوونه میشدم هیچ چیز بیشتر از این موضوع منو رنج نمیداد٫ مدتها با این فکر و عذاب
روحی سر کردم تا این که با هزار کلک و ارتیست بازی فهمیدم که دیگه دوستی بین اونا وجود
نداره و البته این دوستی دوام آنچنانی هم نداشته و اصلا زمانی که من این موضوع رو شنیدم
عملا دیگه دوستی وجود نداشته و من تمام این مدت به خاطر هیچ و پوچ کلی حرص خوردم.
زمان گذشت وما وارد هفده سالگی شدیم (سوم دبیرستان) حالا فکرشو بکنید که زمان برای
من چطوری سپری شد ٫ من تو یه مدرسه ی غیر دولتی درس میخوندم(فرید هم همینطور) ٫
نمیدونم چقدر با این مدارس آشنایی دارین ٫ ولی همینقدر بهتون بگم که اکثرا بچه هایی بودن
که از نظر سطح رفاهی جایگاه خوبی داشتن و شاید نود در صد بچه های کلاس با یکی دوست
بودن و اغلب ساعت های تفریح راجع به اونا با هم حرف میزدیم همین موضوع عطش منو برای
دوست شدن با فرید بیشتر میکرد و من بیشتر از قبل بهش علاقه مند میشدم.
درست مثل آدمای جو گیر که دیگه اختیارشون دست خودشون نیست شده بودم ٫ همین
موضوع باعث شد سعی کنم که یه جورایی باهاش ارتباط برقرار کنم٫ اما نمیدونستم چطوری٫
شهامت مطرح کردن این موضوع رو هم با دوستام نداشتم(دلیلش رو سر فرصت توضیح میدم)
خلاصه اینکه کاملا کلافه شده بودم.
خیلی دوست دارم که بقیه شو براتون بنویسم اما دیگه خسته شدم٫ اگه شما قول بدین که
بیاید پیشم و برام کامنت بذارید منم قول میدم که تو همین هفته دوباره آپ کنم و بقیشو
براتون بنویسم.![]()
تای دیگه مخصوص بچه های کلاس اول تا کلاس پنجم بود.
مامان فرید معلم کلاس سوم بود ٫ برای همین فرید رو هم با خودش به همون دبستان
می آورد.خواهر م دو سال از من بزرگتر بود و تو همون دبستان درس میخوند و برای همین
منم دوره پیش دبستانی رو تو همون مدرسه ثبت نام کردم.
اون زمان مقررات مدرسمون این طور بود که بچه های پیش دبستانی٫ کلاس اول و کلاس
دوم به علت حجم کمتر درساشون زودتر از بقیه ی بچه ها تعطیل میشدن و میرفتن خونه
٫ ولی من و فرید برای اینکه با بزرگترامون میرفتیم خونه٫ مجبور بودیم یک ساعت تو حیاط
منتظرشون بمونیم.
همین موضوع باعث ایجاد یه رابطه دوستانه بین من و فرید شد که البته فارغ از هر گونه
دغدغه و موضوع خارج از محدوده ای بود٫یه رابطه کاملا بچه گانه و دوستانه.
اون موقع یه بخشی از ساختمان اصلی مدرسه و یه قسمت از دیوار مدرسه در دست
بازسازی بود ٫ برای همین مصالح ساختمانی زیادی تو حیاط جمع شده بود.
یه قسمت از این مصالح ساختمانی که روی هم انبار شده بود بیشتر از دو نیم متر ارتفاع
داشت٫ پاتوق ما کنار اون کوه ۲.۵ متری بود.
هر روز بعد از اینکه از دست کلاس درس راحت می شدیم می رفتیم اونجا و روی آجرا
می نشستیم و بعد از تقسیم کردن خوراکی هامون شروع میکردیم به صحبت کردن راجع
به همه چیز ٫ راجع به اسباب بازی هامون ٫ راجع به بازی هایی که میکردیم و .........
خانم معلم یه برنامه خاصی تو کلاس داشت٫ یکیش این بود که یه مبصر از طرف دخترا و
یه مبصر از طرف پسرا انتخاب میکرد که البته اونا رو به صورت هفتگی تغییر میداد.
از قضا خانم معلم با فرهنگمون من و فرید رو تو یه گروه قرار داد و این یعنی که اون هفته
هایی که من مبصر بودم فرید هم همراه من مبصر کلاس بود.
رابطه من و فرید باعث حسادت بچه ها شده بود البته من هیچ وقت دلیل اصلیش رو
نفهمیدم٫ چون رابطه من و فرید بیشتر به همون یک ساعت آخر که هیچ کدوم از بچه ها
نبودن ختم می شد و بقیه وقت ها رو با خود بچه ها بودیم و خیلی هم خوب با اونا ارتباط
برقرار میکردیم.البته به نظر من یکی از دلایل حسادت بچه ها رفتار خانم معلم بود.
از اون جایی که پدرم و مادر فرید و خانم معلم با هم همکار بودن توجه خانم معلم نسبت
به ما بیش از سایرین بود.که البته باید اعتراف کنم که این توجهات تا حدی هم چشم گیر
بود.
بگذریم٫حسادت بچه ها باعث شده بود روزهایی که اونا مبصر میشدن کلی ××××××××
نثار اسممون کنن .
راستی یادم رفته بود که بگم تو کلاس دو ردیف نیمکت بود که تو هر ردیفش هم چهار تا
نیمکت قرار داشت .که روی هر نیمکت دو نفر مینشستن و استثناعا به علت کمبود جا روی
دو تا از این نیمکت ها سه نفر نشسته بودندکه جمعا هجده نفر میشدیم.
نیمکت های سمت چپ کلاس مخصوص پسرها و نیمکت های سمت راست مخصوص دخترها
بود . من روی نیمکت اول دختر ها ٫ سمت چپ می نشستم و فرید روی نیمکت اول پسرها
سمت راست می نشست ٫ که این موضوع باعث شده بود که گه گاهی به جز تله پاتی در
حیاط ٫ داخل کلاس هم باهم صحبت کنیم.
تا اینکه آخرش خاونم معلم مجبور شد جامون رو عوض کنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سرتون رو درد نیارم ٫ خلاصه اینکه ٫ اینها تقریبا تمام خاطرات خوبی بود که با فرید تو دوره
پیش دبستانی داشتم.
هدفم اینه که خاطرات دوران آشنایی خودم و فرید رو براتون بنویسم
بنویسم که چطوری با هم آشنا شدیم و آخر ٫عاقبت آشنا ییمون چی شد
لطف کنید اگه موافقید برام نظر بنویسید تا من با اطمینان بیشتری شروع به نوشتن کنم
ممنون ...................





