تو قسمت قبل براتون نوشتم که قرار شد من و فرید تا آخر تابستون صبر کنیم و بعدش موضوع رو
با خونواده هــامون مطرح کنیم. البته ٬ تو این مدت بیکـــــار ننشستیم
گـــــه گاهی باهم بیرون
میرفتیم ٬ آزادی توی رشت خیلی بیشتر از شــهر خومون بود ٬ اونجا اصلا کســــــی کاری به این
نداره که مثلا تو با این آقا چه نسبتی با داری ٬ کسی چپکی بهت نگـــــاه نمیکنه چون همه مثل
خودتن
و.....
البته به خاطر وجود یه سری از محدویت های دیگه مثل کلاسام ٬ درسهای ترم آخر که فوق العاده
مشکل بودن و سربازی فریدو....نمیتونستیم زیاد همدیگرو ببینیم ٬ ولی کم و بیش از حال و احوال
هم با خبر بودیم.
(یادم رفت بهتون بگم پاییز ۸۳ ٬ البته قبل از اینکه که من و فرید دوباره همدیگرو ببینیم ٬ خواهرم
و ندا٬هر دوشون نامزد کردن
)
عید ۸۴ عروسی
خواهرم بود ٬ خیلی خوش گذشت ولی خیلی حیف شد چون
نتونستم فریدو دعوت کنم
خیلی زود زمان گذشت و فصل امتحانات شروع شد ٬ تما فکر و ذکرم این بود که امتحانات تیـــر
ماه هر چه زودتر تموم شه و من از دست درس خوندن راحت شم
خلاصه مطلب اینکه تا چشم رو هم گذاشتیم ٫ امتحانات هم تموم شد ٬ معمولا هفته یکی٬ دو
بار با بچه ها میرفتیم دانشگاه ٬ دنبال کارهای فارغ التحصیلی و گرفتن نمره و......
الهام (خواهرم)هم بعد از اینکه درسش تموم شد اومد رشت ٬ چون محل کار شوهرش ٬ اونجا
بود.بعضی وقتها هم به بهانه دیدن الهام میومدم رشت و بعدش میرفتم فریدو میدیدم
زمان گذشت تا اینکه پاییز ۸۴ ٬ قرار شد که من و فرید یه روزی هم دیگرو ببینیم ٬ وقتی رفتـــم
پیشش اولش یه خورده قـــــدم زدیم و بعدش رفتی کافــی شاپ کــه یه چیزی بخوریم ٬ وقتـی
نشستیم فرید گفت که با پدر و مادرش راجع به خودمون صحبت کرده و ظاهرا مخالفت خاصی
نداشتن و به جز مساله سربازی فرید مشکل دیگه ای نداشتن که البته فریـــــد میگفت کــــه
تونسته یه جورایی قانعشون کنه.
نمیدونم چرا وقتی این حرفا رو شنیدم بغضم گرفت ٬ داشتم خفه میشدم ٬ احساس میکردم
اگه این موضوع مطرح بشه همه چیز بین من و فرید تموم شده است ٬ وقتی به مخالفت از
طرف پدرم فکر میکردم ٬ ته دلم خالی میشد ٬ فرید وقتی نگرانی منو دید سعی کردکه آرومم
کنه و بهم اطمینان بده که همه چیز درست میشه ٬ اما نگرانی تو صورت خودش بیداد میکرد
٬ معلوم بود که خودش خیلی بیشتر از من احساس نگرانی میکنه ٬ فقط نمی خواست نشون
بده.....
عمه فرید (خاله مهران)همکار پدرم بود و از طرف دیگه تو سفر حج همراه پدر و مادرم بود و از اون
طریق با مادرم هم آشنا بود ٬ به خاطر همین پدر و مادر فــــــرید اونو واسطه قرار دادن تا با پدر و
مادرم صحبت کنه ٬ اون روز من عمدا رفتم بیرون تا وقتی عمش میاد ٬ خونه نباشم.
وقتی برگشتم خونه همش منتظر بودم که مامانم صدام کنه و همه چیز رو برام تعریف کنه ٬ اما
انگار اصلا نمی خواست چیزی بهم بگه ٬ خیلی نگران بودم ٬ میترسیدم بدون اینکه چیزی بهم
بگن ٬ جواب منفی بدن ٬ چون چیزی هم راجع به علاقه بین ما نمیدونستن
یک هفته گذشت و مادرم چیزی بهم نگفت داشتم از نگرانی میمردم ٬ همینطور فرید...........
اینقدر اعصابم خورد بود که حتی گاهی اوقات جواب فرید رو هم درست و حسابی نمیدادم ٬
تا اینکه مامان بلاخره یه روزی صدام کرد ٬ گفت بشین میخوام باهات صحبت کنم ٬ نمیدونم
چرا دوست داشتم از حــرف زدن تفره برم ٬ گفتم چی کار داری خُب زود بگـــو میخوام برم تو
اتاقم ٬ گفت بشین کار مهمی باهات دارم.
نشستم ٬ وقتی موضوع رو بهم گفت خیلی خجالت کشیدم
خیلی برام سخت بود که راجع
به ازدواج با مادرم صحبت کنم .بلاخره حرفشو تموم کرد و از من پرسید نظرت چیه؟؟؟؟
انگاری زبونم بند اومده بود ٬ قدرت حرف زدن رو از دست دادم ٬ مامانم دوباره سوالشو تکرار کرد
بهش گفتم که هر چی تو و بابا بگین
بعدش سرمو انداختم پایین ٬ وای خدا چه روز وحشتناکی
بود دلم میخواست مامانم زودتر جواب آخرو بگه و خلاصم کنه
مامان : نظر ما اینه که شرایطش خیلی مناسب نیست از یه طرف هنوز دوره سربازیش تموم
نشده ٬ از طرف دیگه آینده شغلی مطمئنی نداره ٬ در ضمن بابا از چند نفر پرسیده ٬ مثل اینکه از
لحاظ اعتقادات دینی هم خیلی با ما جور در نمییان٬ از طرف دیگه خانوداه با شخصیت و تحصیل
کرده ای داره ٬ ظاهرا پدر و مادر فهمیده ای هم داره ٬ ولی با این همه تصمیم آخر با خودته.
اصلا انتظار شنیدن جمله آخر رو نداشتم ٬ نمی دونم چرا یهو اینقدر امیدوار شدم ٬ مامانم گفت
خُب نگفتی؟؟؟حالا نظر خودت چیه.
من که تازه اوضاع رو مساعد میدیدم ٬ سرمو انداختم پایین و گفتم : من حرفی ندارم
مامانم گفت :یعنی تو مخالف نیستی ؟؟؟!!!!!!!انگار اصلا انتظار شنیدن این حرفو نداشت ٬ انگار
مامان فقط میخواست تعارف کرده باشه و اصلا دلش نمیخواست که این جوابو بشنوه.......
دوباره پرسید : یعنی مخالفتی نداری؟؟؟!!!
من : من که جوابمو دادم مامان ٬ تو رو خدا دست از سرم بر دار ٬ تو که دلت میخواد همه چیز
مطابق میل خودت پیش بره دیگه چرا از من میپرسی ٬ نمیدونم چرا یهو اینقدر شجاع شده بودم
مامان : میشناسیش ٬ درسته؟؟؟؟
من : خیلی نه ٬ کم و بیش
مامان : از کجا میشناسیش؟؟؟
من : مامان تا کی میخوای سوال کنی ٬ من ۲۳ سالم ٬ اگه نظر من برات مهم نیست چرا ازم
پرسیدی؟؟؟؟
مامان : باشه بهم فرصت بده با بابات صحبت کنم
من : 



باورم نمیشد همینکه مامانم راضی شد به همین راحتی حرفمو قبول کنه و با بابام صحبت کنه
خودش جای امیدواری داشت
از اون روز به بعد کار من شد خوندن دعا و قرآن و ادعیه متبرکه

همش میگفتم ٬ خدایا تو خودت خواستی که ما همدیگرو ببینیم ٬ پس خودت هم یه کاری کن
که پدر و مادم راضی شن
دو هفته از صحبت من و مامانم گذشت ٬ تو این دو هفته مدام بابا این ور و اون میرفت و از این و
اون راجع به فرید و خونوادش میپرسید
بعد از دو هفته مامانم زنگ به عمه فرید ٬ من دو تا گوش داشتم ٬ ۸ تا گوش دیگه هم قرض گرفتم
تا ببینم مامانم چی میخواد بگه ٬ داشتم از نگرانی و دلشوره میمردم 
مامان :راستش میخواستیم اگه اجازه بدین یه طوری با آقا فرید و پدر و مادرشون هماهنگ کنیم
تا یه شب تشریف بیارن کــه ما بیشتر با هم آشنا بشیم ٬ یه چیزایـــی هست کــــه حتما باید
گفته بشه ٬ شاید خونواده محترمشون شرایط ما رو نپذیرن ٬ شاید اونا شرط و شروطی داشته
باشن که قبولش برای ما مشکل باشه .
مثل اینکه ظاهرا عمه جون قبول کرد که با پدر ومادر فرید صحبت کنه .
من :

اصلا باورم نمیشد ٬ با این که هنوز چیزی مشخص نبود
داشتم از فرط خوشحالی بال در می آوردم.
دلم میخواست برم و مامانمو بغل کنم اما بازم خودمو کنترل کردم ٬ بعد از چند دقیقه از اطاق
اومدم بیرون ٬ طوری وانمود کردم که انگار چیزی نشنیده بودم
داشتم میرفتم طبقه بالا ٬ که مامان صدام زد : آرزوووو
من : بله مامان
مامان : زنگ زده به خانم..... ٬ باهاش صحبت کردم قرار شد که با پدر و مادره فرید هماهنگ
کنه ٬ یه روز بیان با هم صحبت کنیم
من (کاملا خونسرد
) ٬ مساله ای نیست ٬ هر جور شما راحتین.
به محض اینکه اینو گفتم ٬ پریدم به سمت طبقه بالا ٬ تند تند شماره فرید رو گرفتم.
من :فررررررررررررررررررررررررررررررررید
فرید : چی شده ؟؟چته ؟؟؟
من : فرید قراره شما بیاین خونه ما
فرید : جدی میگی ؟؟کی؟؟؟
من : نمیدونم ٬ قراره عمه ت زنگ بزنه باهاتون هماهنگ کنه.
خلاصه اینکه قرار بر این شد که فرید و خونواده ش ٬ آخر همون هفته(اوايل آبان ۸۴) بیان خونمون.
رفتم یه سری لباس خوشکل خریدم ٬ یه کمی هم به خودم رسیدم ٬ منتظر موندیم که مهمونا
بیان ٬ وقتي صداي زنگ رو شنيدم تمام بدنم سست شد ٬ احساس خفگي ميكردم ٬ رفتم تو
اتاق ٬ الهام و شوهرش هم اون شب پيش ما بودن ٬ الهام اومد تو اتاق ٬ بهم گفت چته دختر ٬
هنوز هيچي نشده جا زدي ؟؟؟!!!
گفتم ٬ الهام دارم از ترس و اضطراب خفه ميشم ٬ گفت يه كم همين جا بمون آروم ميشي ٬
گفتم باشه.
حدود 10 دقيقه از اومدنشون ميگذشت ٬ تو تمام اين مدت گوش سمت چپمو چسبونده بودم
به در ٬ كه ببينم چي ميگن؟؟؟
پدر فريد گفت عروس خانم تشريف نمي يارن كه ما ببينيمشون ٬ الهام اومد دنبالم ٬ گفت بيا
بيرون ٬ سخت ترين كاري كه تو زندگيم انجام دادم همين بود.
همراه الهام از اتاق اومدم بيرون ٬ رفتيم به سمت مهمونا ٬ سلام كردم ٬ همشون بلند شدن
يادم مياد به تنها صورتي كه نگاه نكردم ٬ صورت فريد بود ٬ داشتم از شدت خجالت آب ميشدم
٬ مامان فريد اومد جلو ٬ منم رفتم به طرفش ٬ باهام دست داد و صورتمو بوسيد كنارش پدر
فريد ٬ داداشش و زن داداشش و بعد از همشون فريد كنار داداش من ايستاده بود با همشون
سلام و احوالپرسي ٬ الا فريد بيچاره
هنوزم وقتي ياد اون روز مي افتيم ٬ فريد ميگه خيلي
نامردي با همه حال و احوال پرسي كردي الا من ٬ منو بگو كه همش نگرانت بودم ٬ با خودم
ميگفتم آخه اين دختره چرا از اتاق بيرون نمي ياد ٬ تازه ميخواستم بهت اس ام اس بدم که
زودتر بیا بیرون که بابام پیش دستی کرد 
بگذریم ٬ قبل از اینکه من برم مامانش رو یه مبل دو نفره تنها نشسته بود (فکر کنم با نقشه
قبلی بود
)دستمو گرفت و گفت بیا بشین پیش من ٬ وقتی نشستیم ٬ بابام به بابای فرید
گفت که حالا که آرزو هم اومده اگه اجازه بدین راجع به اصل موضوع صحبت کنیم.
بابا : شما مشکلی با شرایط بچه ها ندارید
پدر فرید : راستش خودم یه مقدار از بابت سر بازی فرید نگرانم ٬ البته برای آینده شغلیش تا
حدودی خیالم راحته ٬ و در کل تا جایی که تونستم راجع به همه ی این موضوعات با فرید
صحبت کردم ٬ خدا رو شکر فرید تا اینجا تونسته با حرفاش منو قانع کنه ٬ اگه تعریف از خود
نباشه مطمئنم که تو عمل هم میتونه ثابت کنه ٬ البته آرزو خانم هم باید ثابت کنه که میتونه
از پس مشکلات بر بیاد.
خلاصه اینکه بابام شروع کرد به صحبت کردن وتمام شرایط رو برای فرید توضیح داد ٬ یه سری
از موضوعات رو به صورت کاملا واضح شرح داد٬ یه سری شرط و شروط گذاشت هم برای من
هم برای فرید ٬ و بهمون گفت که اگه خدای ناکرده وسط راه کم بیاریم ٬ دیگه راه برگشت وجود
نداره و.......
بعدش ازمون خواستن که نظرمون رو بگیم ٬ قبلا گفته بودم که فرید زبون چرب ونرمی داشت ٬
اون روز هم بلاخره تونست با همون زبونش گلیم خودشو از آب بکشه بیرون ٬ کاملا مشخص بود
که بابا از طرز برخورد فرید خوشش اومده بود ٬ وقتی بابا نظر منو پرسید ٬ گفتم تا جایی که امکان
داره سعی خودمو میکنم ٬ اما به نظر من بدون کمک بزرگترا نمیشه .........پدر فرید کاملا با این
حرفم موافق بود . اصلا باورم نمیشد همه چیز به همین سادگی روبراه شد ٬ بهمون گفتن اگه
دوست دارین با هم صحبت کنید یا حرفی هست که لازمه بهم بزنید میتونین برید و با هم صحبت
کنید ٬ ما هم که از خدامون بود ٬فورا قبول کردیم رفتیم تو اتاق من ٬ وقتی اومدم تو اتاق ٬ نتونستم
جلوی گریمو بگیرم.
فرید : دیوونه برای چی گریه میکنی ٫ حالا که همه چیز داره به خوبی پیش میره تو داری گریه
میکنی؟؟؟؟؟؟
من : دست خودم نیست ٬ اصلا باورم نمشه.
اومد کنارم روی تخت نشست.
فرید : دیدی بیخودی نگران بودی ٬ من که بهت میگفتم نگران نباش ٬ ولی خدایش چرا به همه
سلام گفتی الا من .
با شنیدن این حرف حسابی خندم گرفت
حدود یه ربع با هم حرف زدیم و راجع به تنها چیزی که صحبت نکردیم همون چیزی بود که مامان
بابا ها ازمون خواسته بودن
میگن کم گوی و گزیده گوی چون در
آخرش اینکه من آذر ۸۴ گفتم 















الان هم حدود سه سال از ازدواجم میگذره ٬ بی نهایت از شوهرم و از زندگیم راضی هستم
همین طور خانواده هامون٬ خودشون اعتراف میکنن که اصلا انتظار این همه مقاومت و تلاش
رو از طرف ما برای رسیدن به هدفمون نداشتن
خدا بی نهایت کمکمون کرد ٬ همیشه شکر گذار لطف بی حد و انتهاش هستم
خونواده هامون که با صبر زیاد تحملمون کردن ٬ کمک کردن که زندگیمونو بسازیم
از شما ممنونم که صبر و حوصله به خرج دادین ٬ دست نوشته های غیر قابل تحمل منو خوندین
سعی میکنم که اوامرتون اجرا بشه و این وبلاگ رو هم چنان پا بر جا نگه دارم
از همسر عزیزم هم ممنونم که همیشه کنار منه و هیچ وقت منو تنها نذاشته ٬ هیچ وقت کنارش
احساس ناراحتی و کمبود نکردم ......
حالا نوبتی هم که باشه نوبت معرفی خودمه که قول داده بودم
نام:آرزووووووو
متولد : ۲۵/۰۵/۶۱
محل تولد : لنگرود
نام همسر : فرید
متولد :۲۷/۱۰/۶۰
ساکن : رشت
هر کسی که دوست داشته باشه میتونه سوالاتش رو از من بپرسه ٬ قول میدم تا جایی که بتونم
به سوالاتش جواب بدم
نظر یادتون نره



